Lilypie Maternity tickers حبّه

حبّه

حبه و نخودی/خاطرات بچه دوم

هفته 32 / ماه هشتم

به تنها چیزی که این روزها فکر می کنم، اینه که خدایا کی اسفندماه تموم میشه و کی تعطیلات از راه میرسه تا بتونم زودتر استراحت کنم. خیلی روزهای سختیه برام. مخصوصا که خواب شب درست و حسابی ندارم و حسینم هم در اوج شیطنت و آویزونی.

یعنی همه کاراشو فقط میگه آمی... آمی

از جیش که گرفتمش ولی گاهی اشتباه پیش میاد. مثل دیروز که جیش کرد وسط آشپزخونه. خداروشکر روی فرش ها نبود و مامانم و خواهرم شلنگ گرفتن و آب کشیدن. حسین رو هم بردم حموم و دیگه توفیق اجباری شد که زودتر بریم حموم چون هی داشتم سعی می کردم بریم حموم ولی اصلن حس و نا نداشتم.

خیلی کارا دلم میخاد برای عید بکنم. از خرید و خونه تکونی و عیدی خریدن و همه چی. ولی توانایی هیچ کاری رو ندارم. فکر کنم تنها کاری که بتونم امسال بکنم این باشه که انشالله بتونم برای حسین کفش و لباس عید بخرم.

   + ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هفته 30 بارداری

آمّی.... آمّی

این اسم جدیدی هستش که حسین به من داده. مخصوصا موقع لوس شدناش. همدیگه رو سف سفت بغل می کنیم و یکی اون میگه آمّی یکی من میگم. بابایی هم میاد میگه واه واه لوسای من!!

بابایی میگه بچه مون چرا عرب شده؟ چون به من میگی آمی، به باباش میگه آبی... واسه خودش اسم میذاره دیگه.

حسین دیگه تقریبا جیشش رو میگه. مگر زمان هایی که مشغول بازی بشه بشدت و یادش بره. بهترین لحظات زندگیم وقتایی هستش که میگه:

مامان جیش دارم...مامان پی پی دارم

حال و روز خوشی ندارم این روزها. همه کارا برام با سختی و عذاب همراهه. بدتر از همه خوابیدن. هیچ حالتی از خوابیدن راحت نیستم و خوابیدنم خستگیم رو از تنم نمی بره. احساس می کنم تمام سطح پوستم درد می کنم. مثلا جایی یک سانتی متر زیر پوستم.

از ماساژ احساس آرامش و لذت زیادی بهم دست میده و خستگی ها و کوفتگی ها از بدنم خارج میشه. ولی نمیشه که بشه. مثلن گاهی خیلی به ندرت بابی جان پاهامو برام ماساژ میدم که حس آرامش خوبی دارم ولی روم نمیشه ازش بخوام ادامه بده یا وقت های دیگه ای هم ازش بخوام این کارو بکنه.

ناراحتی معده که من همیشه داشتم. در طول بارداری هم قرص پنتاپرازول رو می خورم و گاهی هم آدی ژل. ولی این روزها معده م خیلی وضعیت بدتری داره و مدام آشوبم. احساس فشار می کنم و نفس تنگی و خلاصه خیلی سخت...

   + ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از پوشک گرفتن

دیروز تولدم بود. خبر خاصی نبود ولی شب موقع خواب بهترین هدیه تولدم رو گرفتم؛ اونم از حسین.

طبق معمول زودتر رفته بودم بخوابم. بابی داشت سریال کره ای نگاه می کرد. (بابی و مامی لقب های جدیدی هستن که حسین بهمون داده) هنوز بیدار بودم توی تخت که شنیدم حسین گفت: بابا جیش دارم!!!

یعنی این جمله انقدر منو هیجان زده کرد که انگار یه ستاره دنباله دار مثل یه معجزه اومد کوبونده شد توی کله م و یوهو روشن شد.

اولین بار بود این جمله طلایی رو می گفت. انقدر خوشحال شدم که دیگه خوابم پرید و کلی با حسین بازی کردم.

بعداز ظهرشم با حسین بیرون بودیم. یعنی رفته بودم دکتر و بعدشم یه کم رفتیم خرید کردیم. توی مدتی که بیرون از خونه بودیم، دو بار بچه م با نگرانی بهم خبر داد که: جیش کردم مامان!

خداروشکر، هرچند به نظرم حسین خیلی توی فهم و درک این موضوع کند هستش ولی بالاخره کم کم داره حالیش میشه. مثلا همین که حواسش جمع شده به جیشش و دیگه کاملا ناخودآگاه جیش نمی کنه و می فهمه داره جیش میکنه.

یعنی کم کم مغزش و ماهیچه های بدنش اینطور عادت داده شدن که به این اتفاق حساس و متوجه باشن. خدایا شکرت... برای بقیه راه هم کمک مون کن.

دیروز توی مطب صدای قلب جوجه م رو شنیدم. اولش صدا نمی یومد، دکتر گفت دستگاهم خورده زمین، منم یه کم نگران شدم. بعد که صدای قلبش رو شنیدم آروم گرفتم.

به دکتر گفتم حساس شدم و با کوچکترین تلنگری گریه م درمیاد. دکتر گفت شروع به خوردن فلوکستین بکنم. گفت نی نی هم خوبه الحمدلله و برام سونوی سلامت جنین و آزمایش قند نوشت.

فردا وارد هفته 29 بارداری میشم. الحمدلله

   + ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مادرِ پسران

پسر داشتن کار آسونی نیست. فکر کنم دو تا پسر داشتن از اونم کمتر آسون باشه. واسه هرچی که هست و هرچی که نیست، واسه هرچی که دارم و هرچی که ندارم خدا رو شکر.

یکیشون توی دلم وول میزنه، یکیشون بیرون. یکیشون از تو لگد میزنه به شکمم، یکی از بیرون. یکیشون از تو نمیذاره بخوابم، یکیشون از بیرون. خدایا بهم صبر و توان و اخلاق خوب بده تا بتونم بچه های سالمی تربیت کنم.

خدایا ممنونم. ممنونم که منو زن آفریدی. ممنونم که به من اجازه و فرصت مادر شدن دادی. ممنونم که از بدنم استفاده کردی برای اینکه یک خلقت و یک آفرینش رو در درونم شکل بدی. ممنونم خدایا. این خیلی بزرگه، خیلی مهمه، خیلی. ممنونم.... ممنونم خدایا

   + ; ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

پشتم گرمه!!

بابایی رفته بود مسافرت. امروز صبح رسید تهران. ساعت 9 صبح بهش زنگ زدم ببینم رسیده یا نه. چون خودم سر کار بود. به موبایلش زنگ زدم. گفت که رسیده و رفته خونه که وسایلش رو بذاره و دستش رو سبک کنه و بعد بره سر کار. 

چند وقت بود که می خواستیم برای حسیت آقای یکی از عروسکای (پشتم گرمه) بقول خودش بخریم. خیلی ذوق داشت که از اون خرسا داشته باشه. توی این سفری که بابایی رفته بود براش یه دونه خرید.

بابایی گفت عروسک حسین رو دادم بهش و یکسره بغلش کرده و نمی دونه از خوشحالی چیکار کنه. بعد بهش گفت بیا با مامانی حرف بزن بگو چی داری.

بچه م اومد تلفن رو گرفت و با تمام وجودش جیغ میزد از فرط هیجام طوری که مجبور شدم گوشی تلفن رو از خودم دور نگه دارم که گوشم اذیت نشه.

حسین: مامان عروسک پشتم گرمه بابا برام آورده. خردیمشششش!!

مامانی: چقدر خوب. دیگه می تونین همه کاراتونو دوتایی بکنین و با هم بازی کنین. مواظب عروسکت باشیا پسرم

حسین (با نهایته انرژی و جیغ): مواظب عروسک پشتم گرمه می باشمممممم!!

.

.

.

نی نی گولو وول زدناش به اوج رسیده. گاهی با خودم فکر میکنم پس این آقا پسر کی می خابه؟!! این که همش توی ووله!! ولی دلم یوهو هرّی میریزه وقتی یادم میاد این روزای شیرین و این احساسات شیرین دارن تند تند میگذرن و دیگه تکرار نمیشن. این وول زدنا... قلقلکا... مشت و لگد زدنا... حرکات ظریف ولی محکم و گاهی حرکاتی که هم شدید هستن و هم محکم و گاهی حتا منو از جا می پرونن.... دلم تنگ میشه

.

.

.

پ. ن.: از شاهکارهای کلامی حسین اینکه در خودکار منو گذاشته و با لحن آدم بزرگونه بهم میگه: مامانی در مدادتو گذاشتم چون خشک میشه!!

   + ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

حسین و علی

این روزها وارد هفته ۲۵ بارداری شدم. خیلی خسته م و بی حس و حال و کار با کامپیوتر هم باعث کمردرد شدیدم میشه. بزرگترین لذت زندگیم این روزها وول زدنای نخودم توی دلمه. حس میکنم خیلی پر جنب و جوش تر از حسینمه. لذت دیگه م توی این روزا بازی کردنام با حسینه. بس که شیرینه نفسم.

در مورد اسم نی نی من نتونستم تصمیم بگیرم. شاید دوس داشتم ابوالفضل بذارم یا مهدی. من عقیده دارم خدا خودش اسم بچه رو میندازه توی دل مامان باباها. مثل حسین که افتاد توی دل ما.

حالا هم بابایی میگه توی دلم افتاده یکی از القاب یا اسامی امام علی علیه السلام باید روی پسرم باشه. بابا اوایل خیلی اصرار داشت به (حیدر). ولی با مخالفت های شدید اطرافیان حالا به (علی) راضی شده. علی کوچولوی مامان و بابا و داداش حسین آقا

   + ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مامان بودن...

امروز چقد شیطون شدی بلا.... همش داری وول میزنی.

بیشتر از دو هفته است که ساعت کاریه مامانی عوض شده. صبح ها 4 و 20 دقیقه بیدار میشم و سرویس اداره میاد دنبالم و حدود 5 میرسم اداره. سه نفر دیگه از همکارا هم باهام هستن. از وقتی میرسیم بکوب میشینیم پای کار. ساعت 5 و 20 دقیقه تازه اذان صبح میشه و نماز می خونیم. تا ساعت 8 صبح یکسره کار می کنیم و نتیجه کار رو تحویل (بچه های بالا) میدیم نیشخند

بعدش کارمون سبک تره و تا 12 سر کار هستیم و بعدشم میریم خونه. به دکتر گفتم ساعت کاریم عوض شده و این مدلی شده اشکالی نداره برام یا ضرری نداره برای بچه. دکتر گفت خیلی هم بهتره. اینجوری زمان های اوج آلودگی و ترافیک توی خیابون نیستی. قبلش هم خودش آخه گفته بود روزایی که هوا آلوده است اصلن نرو سر کار!

امروز صبح ساعت یک ربع به هشت کارم تموم شد و رفتم یه کم دراز کشیدم روی موکت کنار اتاق که برای نماز پهن میشه. حدود ده دقیقه ای خوابیدم و وقتی هم که بیدار شدم از جام تکون نخوردم فقط چشمام رو باز کردم. چون خیلی خسته بودم و اصلن دلم نمی خواست بیدار شم و دلم نمی خواست از جام بلند شم.

بعد همونطور که بیدار بودم و بی حرکت دراز کشیده بود، نخود من شروع کرد به وول زدن. اونم چه وول زدنی. با هر تکونش دلم هرّی میریخت پایین. از شدت هیجان. الانم که نشستم پشت میزم هرازگاهی باز از اون وولا میزنه نخودم برام. فدات بشم مامانی. مواظب خودت باش. واسه مامانت دعا کن.

امروز طبق تاریخ خودم 19 هفته و 4 روز هستم. البته تاریخ سونوگرافی 3 روز جلوتره یعنی میشه 20 هفته تمام. بهرحال الان توی هفته 20 هستم.

جواب غربالگری دوم رو که دکتر دید گفت جوابت عالیه. سونوگرافی سلامت جنین رو هم برای هفته 22 برام نوشت.

   + ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هفته 17 بارداری

دیروز بیشتر از هر زمان دیگه ای توی دلم وول زدی فینقیلی. وقتی توی اداره هستم و مدت زیادی بی حرکت میشینم، تو هم بازیگوشیت گل می کنه و شروع می کنی به وول زدن و خدا فقط می دونه که چه لذتی داره این تکون خوردنا. من الان توی هفته 17 هستم. یعنی 16 هفته و 4 روز و توی سه ماهه دوم بارداری هستم. روزای خوبی که آرزو داشتم یه بار دیگه تکرار بشن و متاسفانه دیگه برای من تکرار نمیشن. روزایی که عاشق شون هستم. روزایی که بهترین روزای زندگیم هستن. دوستتون دارم همه ی پسرای من...

.

.

در سه ماههٔ دوم بارداری بهترین احساس دوران بارداریتان را خواهید داشت، پس از آن استفاده کنید. ورزش کنید، برای خرید لباس و لوازم بچه بیرون بروید، یک کم به خودتان برسید و از هیجانات و تغییرات جدیدی که هر روز در این دوره حس می‌کنید، لذت ببرید.

.

.

حواستان به حرف‌هایی که می‌زنید باشد او همه آنچه شما می‌گویید را می‌شنود و حواسش به همه چیز جمع است. بنابراین یادتان باشد که دیالوگ‌هایتان را درست بگویید و سعی کنید حرف‌های زشت از دهانتان خارج نشود. جنین شما این هفته کمی چاق‌تر به نظر می‌رسد به این دلیل که بافت چربی زیر پوستش را در این هفته می‌گیرد. بافت چربی در سوخت و ساز بدن و تولید حرارت نقش زیادی دارد.

.

.

در این زمان احساس گرمای شدیدی می‌کنید که ناشی از افزایش خون شماست. ریزش مو در این هفته کمتر می‌شود و ممکن است موهایتان براق‌تر و جذاب‌تر به نظر برسید. ناخن‌های شما شکننده‌تر می‌شود. شما از این هفته به بعد حدود نیم کیلو وزن تا هفته 20 به دست می‌آورید. شما همچنین ممکن است در حال تجربه کمردرد، گرفتگی عضلات، پاها متورم شده و مچ پا و رگ‌های واریسی باشید.

.

.

رحم شما هم اکنون در حدود 5 سانتیمتر پایین‌تر از ناف شما قرار دارد و همزمان با پر کردن فضای لگن، به امعاء و احشائ شما نیز فشار آورده و آنها را به کناره‌ها هدایت می‌کند. قسمت زیرین شکم شما همراه با بزرگ شدن کودک، بزرگ می‌شود و جفت جنین به شدت فعال است تا کودک شما را تغذیه کند. شبکه پیچیده خونی، از طرفی به تغذیه و از طرف دیگر به دفع مواد زائد کمک می‌کند.

.

.

فکر کن چه احساسی داشتی اگر یک نفر تو را تمام وقت حمل می کرد. تو فرزندت را تمام وقت حمل می کنی و جنین کارهای تو را بررسی می کند. به همان دلیل است که کودک تازه متولد شده می خواهد که او را تمام وقت حرکت بدهند. جنین که در شکم است، وقتی تو در حال حرکت هستی به طور معمول می خوابد و وقتی که تو در خوابی یا که بی حرکت در جایت نشسته ای او معمولا بیدار است. کودک تازه به دنیا آمده نیز در حال حرکت بهتر می خوابد.

   + ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

اشباهی!!!

از اینکه حسین بعضی کلمات رو اشتباهی یا بقول خودش اشباهی میگه و حروفشون رو جابجا و پس و پیش میگه خیلی خوشم میاد. عشق من وقتیه که می خاد بگه: (اشکال نداره) با اینکه می تونه درست هم تلفظ کنه ولی چون من خیلی خوشم میاد ازش میخام همونطور اشتباه بگه (ادال نداله). مخصوصن که می دونم درستش رو هم بلده اصرار میکنم اون طرز تلفظ اشتباه رو بگه که عشق منه.

و یا اینکه به (خانواده) خیلی جدی و سریع و با اعتماد به نفس میگه (خادوانه)... میگه بابا و مامان و حسین و نی نی (خادوانه) هستن.

(کفیث) هم از موارد عشقول منه که زیاد هم استفاده میشه. چون دقه به دقه یه جایی از نظر حسین آقا (کثیف) شده و باید تمیز بشه.

هم چنین (جادوان) وقتی که میخاد شعر (ای ایران) رو بخونه:

(ای) دور از تو اندیشه ی بدان

پاینده مانی و (جادوان)

.

.

.

.

لفطن: لطفاً

تاسکی: تاکسی

نوم: نون

هباپیمان: هواپیما

چرخ و فلنگ: چرخ و فلک

مسکاف: مسواک

لُر: رل

ستر: چتر

کُنون: کدوم

خودوانه: خانواده

 

و چیزای دیگه که الان یادم نیست

   + ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

عشق یا خوشبختی

پریشب به حسین میگم: مامان جون دیگه نمی خاد به فاطمه دوست باشی. (فاطمه دختر یکی از دوستان مون هست که حسین خیلی دوس داره باهاش بازی کنه و ذوق مرگ میشه وقتی فاطمه میاد)

حسین میگه: چلا مامان؟

میگم: دوستی با فاطمه به نفع مون نیست مامان. آخرش جهیزیه ش رو هم باید خودم بدم!! دیگه از این به بعد یه دوست جدید داری که اسمش نورا هستش. دیگه با نورا دوست باش نه با فاطمه. (نورا دختر علی دایی فوتبالیست مشهور هستش)

حسین باز میگه: چلا مامان؟

میگم: همه چی که عشق نیست مامان جون. پول هم مهمه. با عشق خالی آدم به هیچ جا نمیرسه.

در حالیکه لبخند پنهانی پشت صورتش داره با ذوق بهم میگه: آخه تاطمه (یعنی فاطمه) عشقه!!!

منو می بینی؟ یعنی کوپ کردم. هنگ کردم. یخ کردم. لال شدم. توی دلم گفتم تو غلط کردی که آخه تاطمه عشقه!! چشمم روشن جزغله!

ولی به حسین گفتم: تاطمه عشق؟ آره؟ باشه خب. ولی نورا بهتره. باباش خیلی پولداره. کمه کمش اینه که باباش برات یه نمایشگاه ماشین می خره. نه یه دونه ماشین ها!!! یه نمایشگاه پر از ماشین برات می خره.

دیشب، یعنی یک شب بعد از این گفتگو، در حالیکه من موضوع این شوخی رو فراموش کرده بودم و مشغول کارام بودم، خیلی بی مقدمه حسین اومده بهم میگه: تاطمه خوب نیست، با نولا دوس باسم آخه باباس بلام نمایسگاه ماسین میخله مامانی؟ بلــــــه؟؟؟

من یعنی چشمام افتاد کف دستام و فکم چسبید به زمین از اینکه چجوری این نیم وجبی همه ی این چیزا با کلمات جدید (نورا و نمایشگاه ماشین) یادش مونده!!!

   + ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مامان چی سده؟

گاهی پیش میاد آدم گریه کنه خب. دلش بگیره؛ ناراحت باشه؛ تنها باشه؛ خسته باشه... اینجور وقتا حسین خیلی ناراحت میشه. اگر توی تخت دراز کشیده باشم میره به مامانم یا هرکسی خونه باشه میگه: مامانم حالش مریضه... یا مامانم حال نداره

یه وقتایی هم پیش میاد که آدم ناراحت نیست و گریه هم نداره. منتها فقط بیحاله و خیلی میل به دراز کشیدن داره. مخصوصن الآن که حامله هستم و از سر کار هم که میرسم خونه دیگه هیچ انرژی برام نمی مونه و میشم صفره صفر. واسه همین فقط خودمو می رسونم به تخت و میوفتم.

بعد اینجور وقتا همینجور که نا ندارم حتی نفس بکشم و به یک طرف دراز کشیدم، حسین میاد کنارم دراز میکشه و دستشو میندازه دور گردنم و سفت بغلم می کنه و صورتشو می چسبونه به صورتم و در حالیکه چشماش توی فاصله ی 2 سانتی متری چشمای من هستن، سرشو تکون میده و می پرسه: مامان... چی سده؟؟

من میگم: هیچی مامان

باز می پرسه: چلا هیچی نسده؟؟

اونوقت من می مونم که چی جوابشو بدم. گاهی می گم نمیدونم. گاهی هم خب هیچی نشده دیگه... فقط خسته م دراز کشیدم که سرحال بشم و بتونم پاشم با هم آشپزی کنیم و بازی کنیم.

   + ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

علی کوچولو

سلام دلبندم. باید صدات کنم علی؟ هنوز مطمئن نیستم. هنوز آشنا هم نیستم. بابایی گفت اسم پسرم باید حتمن یکی از القاب یا اسامی حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) باشه. حالا فعلن بهت میگیم علی تا ببینیم نظرمون عوض میشه یا تثبیت میشه.

بابایی میگه پسر باید به دهن باباش شیرین باشه... حسین هم که هی منتظره تو بیای تا همه کارای دنیا رو که بلده به (نی نی مون) یاد بده.

حالم هیچ خوب نیست. امروز صبح گلودرد و آبریزش و احساسات بدی از سرماخوردگی داشتم. داغون و کوفته م. امروز 13 هفته و 2 روز هستم.

   + ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

نی نی ما داداشه

دیروز دیدمت پسرم. دیروز رفتم برای غربالگری مرکز پزشکی (نسل امید) و اونجا دیدمت و اونجا اون آقاهه بهم گفت که بچه تون پسره. داداشی دیروز و دیشب همش مریض بود و من امروز که سر کار بودم خیلی نگرانش بودم. دعا کن زودتر خوب بشه و نیازی به دکتر نباشه.

نسل امید اجازه نمی ده همراه با خودمون داشته باشیم برای همین منم تنها رفتم. جوابم چند روز دیگه آماده میشه. فقط خانوم دکتره بهم گفت که قدت 7 سانتی متر هستش. یعنی از سر تا باسن 7 سانت. خابیده بودی و خیلی تکون نمی خوردی. دوست داشتم صورتت رو درست ببینم اما تصاویر سونوگرافی واضح نبود و نشد. حالا باید خیلی خیلی صبر کنم تا بتونم ببینمت و بغلت کنم. امروز 12 هفته و 6 روز هستم.

   + ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

معجزه

معجزه... فقط به معجزه فکر می کنم. هیچ اسمی جز این به مغز و دلم راه نداره. این وروجک کوچولویی که داره واسه خودش توی دلم شنا می کنه و وول میزنه، این موجودی که باعث شده به جای یه قلب، دو تا قلب توی وجودم تپش داشته باشن، این موجود زنده، این موجود جدید زنده، هیچ چیزی جز معجزه نیست.

تشکیل قلب، تشکیل زندگی، شروع یک انسان با برخورد دو سلول نر و ماده که هر کدوم به تنهایی هیچ چیز نیستن. عجیبه برام. عجیبه و اگر بیست تا، دویست تا، دو هزار بار دیگه هم حامله بشم برام عادی نمیشه. این موجود عجیب، این موجود جدید، این موجود غریبه. کیه؟ کیه که میاد و عاشقم می کنه؟؟!...

امروز 12 هفته و 2 روز هستم. منتظرم که سه شنبه ی این هفته برم برای غربالگری. دوشنبه هم که عید غدیره و تعطیله

   + ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

نخود نخود

بالاخره دیدمت. بالاخره دیدمت وروجک من. یعنی کی میشه بغلت کنم...

پنجشنبه 10 مهر رفتم دکتر. یازده هفته م تموم شده بود و وارد هفته 12 شده بودم. دکتر معاینه کرد و دارو نوشت و وزن و فشارم رو گرفت.

حسینم با خودم برده بودم. آقا و مرتب نشست روی صندلی و دکتر هم بهش یه شکلات داد. البته قبلشم منشی بهش دو تا شکلات داده بود.

به دکتر گفتم دیگه می تونم صدای قلبشو بشنوم؟ آخه تا حالا صدای قلبشو نشنیدم. فقط هفته 6 بهم گفتن که قلب تشکیل شده و همین. نه چیزی دیدم و نه صدایی شنیدم. اصلن نمی دونم زنده است یا نه. دکتر گفت: حتما زنده است!

خانوم دکتر توی مطبش دستگاه سونوگرافی داره. بهم گفت برو بخواب. من که رفتم حسین هم دنبالم بغض کرد؛ فکر کرد تنها مونده. برگشتم و با خودم آوردمش توی این یکی اتاق. وایساد گوشه ی اتاق و من روی تخت دراز کشیدم. دکتر تا دستگاه رو گذاشت روی شکمم، قبل از اینکه من چیزی ببینم و چیزی بفهمم خودش گفت: بعله!!! عجب بچه ی شیطون و پر جنب و جوشی هم هست و یک لحظه هم آروم نمیگیره.

بعد یهو خودم دیدمت. برای اولین بار دیدمت عزیز مامان. مثل ماهی، اونم یه ماهی خیلی فرز و سریع داشتی شنا میکردی و می چرخیدی و چپ و راست و بالا و پایین می رفتی. یعنی از ذوقم همش می خندیدم و از خنده م شیکمم پایین و بالا میرفت و واسه همین تصویر تو هی محو میشد و دوباره میومد. حسین هم از گوشه ی اتاق اومده بود جلو و کله ش رو گرفته بود جلوی مانیتور و داشت نگاه می کرد. من اون وسط نمی دونستم به تو نگاه کنم یا به حسین.

دکتر گفت بذار از یه زاویه دیگه هم ببینیمش. از این طرف صورتت درست رو به مانیتور بود و من قشنگ اجزای صورتتو دیدم. انگار سرتو از یه پنجره کشیده بودی بالا و داشتی بیرون رو نگاه می کردی. بعد دستتو آوردی کنار گوشت و دکتر گفت ببین داره برات دست هم تکون میده و بعد تازه به من لبخند هم زدی.

بمیرم برات. فعلن باید توی اون جای تنگ و تاریک تنها بمونی. ولی به خودت که ظاهرا بد نمی گذره. همون لحظه که صورت تاینی و نازت رو دیدم، اسمت اومد ناخودآگاه توی ذهنم و بهت گفتم نخودی!! نخوده من...

بابا اون موقع تهران نبود که با ما بیاد. توی قطار بود. وقتی رسیدم خونه، بهش زنگ زدم و همه ی کاراتو براش تعریف کردم. کلی با ذوق از ته دل خندید و گفت ورووووجک!!!!

   + ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هفته یازدهم

تهوعم کمی بهتره. یعنی هرچند هنوز تهوع دارم ولی دیگه بی تاب نیستم که امونم بریده بشه و در کل تعطیل بشم. امروز 10 هفته و 4 روز هستم. دیروز زنگ زدم مرکز پزشکی (نسل امید) و برای غربالگری اول وقت گرفتم. برای 22 مهرماه بهم وقت داد. میشه سه شنبه فردای عید غدیر.

حسین کم کم وارد فازهای جدید و عجیبی از شیطنت میشه. لجبازی، مخالفت، جیغ جیغ، سرکشی، سربه هوایی، سرپیچی، حرص دراری، چشم سفیدی، بپر بپر، برقص برقص، هرچی دیگه که دل تون بخواد.

خیلی هم حساسیت بالا داره و بشدت خودشو میچسبونه به من و همش میگه میخام روی دلت بخوابم. هنوز نه به باره نه به داره نه نی نی در کاره در هیچی بچه م حسود شده.

هرچی هم لگد میزنه توی شکمم یا بپر بپر می کنه من سعی می کنم چیزی بهش نگم که حساس تر نشه مگر اینکه دیگه خیلی ضایع باشه.

   + ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مشهده ما

باورم نمیشه. رفتیم مشهد. اونم یک شبه فقط. اونم با ماشین. اونم با یه نی نی توی بغل و یه نی نی توی شکم. سفر سختی بود هرچند اجازه ندادم اذیتم کنه. حتی توی اون شب و روزا تهوعم هم خیلی بهتر بود. چهارشنبه 12 شب با ماشین رفتیم و ظهر پنجشنبه رسیدیم. جمعه هم ساعت 9 شب راه افتادیم از مشهد به سمت تهران. اگر نگم بهترین ولی می تونم بگم یکی از بهترین سفرهای زندگیم بود. برای بابایی هم همینطور. هنوز که هنوزه و چندین روزه که از سفر برگشتیم هی با حال خوبی میگه: ولی عجب مشهدی رفتیما!!!

اصلن قصد نداشتیم بریم مشهد. می خواستیم بریم شاه عبدالعظیم. ولی یوهویی امام رضا طلبید و توی شب و روز مخصوص زیارتی ش ما رو برد مشهد. ممنونم آقا.

این دومین بار بود که حسینم میرفت مشهد. پارسال هم همین شهریورماه برده بودمش مشهد. دلم میخاد هر سال بچه هام رو ببرم مشهد پیش امام مهربون مون.

تهوعم آروم تره. ولی اصلن خوب نشده و حال خوبی ندارم. پنجشنبه دهم مهرماه وقت دکتر دارم و تا اون روز دارم لحظه شماری می کنم. اواخر هفته ی دهم هستم و کم کم باید برای غربالگری هم وقت بگیرم

   + ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

خدایا کمک... کمک... کمک

خیلی حالم بده. یعنی فقط روز و شب آرزوی مردن می کنم. اون تهوعی که اوایل داشتم با اینی که الان هست زمین تا آسمون فرق می کنه. سه روز نتونستم بیام سر کار از شدن تهوع و استفراغ.

یکشنبه دوباره رفتم دکتر بدون وقت قبلی. چون حالم خیلی بد بود و بی تاب بودم. شب رفتم درمانگاه سرم زدم و توی سرم هم سه تا آمپول ب - کمپلکس زدم. بعدشم آمپول ضد تهوع دمیترون زدم که قرص هاشم باید یکسره بخورم. البته آمپولش اصلن پیدا نمیشه در حال حاضر و من فقط یه دونه پیدا کردم و زدم.

خیلی حالم بده که احساس می کنم واقعن توانم تموم شده و به پایان رسیدم.

   + ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هفته هشتم

لحظات خوش و شیرین حاملگی که آدم بعدنا هی حسرتش رو می خوره، مدام به دلشوره و نگرانی میگذره. هی دلهره و دلهره که خدایا نکنه... نکنه... نکنه... خدایا چی میشه... یعنی هنوز زنده است... یعنی هنوز قلبش میزنه... نکنه قلبش از کار افتاده باشه... نکنه اتفاقی بیوفته

بعد بجای اینکه بشینی و از این لحظات تکرار نشدنی لذت ببری، همه ی لحظه ها رو حروم می کنی. ولی اینم ناگزیره. مخصوصا توی سه ماه اول.

تهوع شدیدی دارم که امونم رو می بره. یعنی بی تاب میشم از شدت تهوع و از دنیا و ما فیها سیر میشم. بعد یهو بعضی روزا تهوعه کم میشه و بجاش اضطراب همه ی وجودم رو میگیره... نکنه خدایا... نکنه... نکنه قلبش از کار افتاده... چرا دیگه تهوع ندارم...

دکتر بهم 5 تا آمپول ب - کمپلکس داده که 5 روز پشت سر هم بزنم. قرص دمیترون هم بهم داده که می خورم تهوعم آروم میگیره.

خیلی هم بیحالم ولی مجبورم سر کار باشم و این برام خیلی سخته. دیگه وقتی میرم خونه هیچ کاری نمی تونم بکنم و تعطیل مطلق هستم. یعنی میشه این روزای سخت تهوع بگذره خدایا...

حسین هم در اوج سن لج بازی هستش و سر و کله زدن باهاش خیلی سخته. انقدر تاحالا لگد زده به شیکمم که بعضی وقتا فکر میکنم دیگه چیزی از نی نی باقی نمونده. البته نه از قصد. بچه م لنگاش درازه وقتی میخاد بیاد بغلم زانوهاش همش می کوبه پایین شیکمم.

 

 

لجبازی کودکان

مهمترین علت لجبازی کودکان رفتارهای والدین است که اگر آن رفتارها اصلاح شود از لجبازی کودکان کاسته می‌شود.

لجبازی مجموعه رفتارهایی است ازقبیل کوبیدن پا به زمین، جیغ زدن، پرتاب کردن وسایل خانه، گریه کردن با صدای بلند که کودکان برای رسیدن به خواسته‌هایشان انجام می‌دهند.

به طور کلی شیوع لجبازی بیشتر بین سن 2 تا 5 سالگی است. زیرا کودکان به دنبال هویت، استقلال و خودباوری هستند و با لجاجت خود می‌خواهند به والدین بگویند کارها آن طوری پیش میرود که من می خواهم.

کودک نباید بیاموزد که با لجبازی و تندخویی می‌تواند هرچه را که بخواهد بدست آورد. بلکه کودک باید یاد بگیرد که خواسته‌های خود را بصورت آرام و مسالمت آمیز ابراز کند. اما درصورت لجبازی کودکان، والدین باید به آنها بی‌اعتنایی کنند و از آن محیط خارج شوند. والدین باید رفتار لجبازانه کودک را مهار و رفتار مناسب را در وی تقویت کنند. واکنش تند پدر و مادرها در برابر لجاجت و سرکشی کودک نیز در رفتار لجوجانه آنها تاثیر می گذارد.

کودکان می‌دانند که در چه مکانهایی شروع به لجبازی کنند. به طور مثال کودکان در منزل کمتر لجبازی می‌کنند اما در مهمانی‌ها، پارک‌ها و یا در فروشگاهها برای خرید وسیله‌ای شروع به لجبازی و یا جیغ زدن می‌کنند.

اولین، مهمترین و ساده ترین راهی که مادر باید در برابر لجبازی کودک از خود نشان دهد بی اعتنایی به کارها و یا لجاجت اوست. مثلاً وقتی کودک یک لیوان آب با عصبانیت بر روی میز می کوبد در این هنگام مادر باید به او بی‌اعتنا باشد و با راه رفتن، آواز خواندن و یا آشپزی به کودک بی‌توجهی کند تا کودک یاد بگیرد کسی به لجبازی او توجهی نمی‌کند. در حقیقت نادیده گرفتن و بی‌توجهی والدین به لجبازی کودکان این رفتار را در آنها کاهش می‌دهد.

مادران باید توجه کنند که درهنگام لجبازی، کودکشان را بغل و یا نوازش نکنند زیرا این راه مقابله با کودک لجباز نیست، بلکه اولین کاری که باید انجام دهند بی‌اعتنایی و بی توجهی است که در ابتدا شاید لجبازی در کودک تشدید و بدتر شود اما به مرور زمان از لجبازی کودک کاسته می‌شود.

مادر باید بعد از آرام شدن کودک، او را بغل و سپس آرام نوازش کند. اما راجع به رفتار و لجاجت چند دقیقه قبل وی صحبت نکند. زیرا معمولاً لجبازی کودکان کاملاً هدفدار است و کودک بدون دلیل شروع به لجبازی نمی‌کند و مهمترین هدف کودک در این موارد معطوف کردن توجه‌ها به خود است.

متاسفانه گاهی والدین به محض جیغ زدن و یا گریه کردن کودک به سمت کودک خود می روند و او را بغل می‌کنند. در این شرایط است که کودک می آموزد برای جلب توجه با لجبازی و تندخویی می‌تواند هرچه از جمله توجه والدین را بدست آورد.

روش دیگری که برای کاهش لجبازی در کودک موثر است این است که در هنگام لجبازی کودک را به محل دیگری ببرید مثلاً اگر در فروشگاه هستید او را بیرون از فروشگاه ببرید و به او بگویید جیغ بزند و یا گریه کند. بعد از اتمام این کار دوباره او را به داخل فروشگاه ببرید.

والدین توجه کنند که جداسازی یکی از روشهای مدرن تنبیه است که باید انجام دهند؛ جداسازی کودک حدود چند دقیقه به طول می کشد به عبارتی دیگر، جداسازی کودک برابر با سن او باید انجام شود. یعنی اگر کودک 2 سال دارد باید 2 دقیقه، اگر 4 سال 4 دقیقه و اگر 5 سال سن دارد 5 دقیقه او را تنها در یک اتاق بگذارید در این اتاق نباید وسایل سرگرمی کودک و نیز وسایل خطرناک وجود داشته باشد.

بعد از این چند دقیقه اگر سروصدا و یا گریه و جیغ کودک تمام شده بود او را از اتاق بیرون بیاورید. اما اگر جیغ و داد کودک همچنان ادامه داشت دوباره او را با همین زمان معین به داخل اتاق ببرید، این عمل را تا آنجا باید تکرار کرد که کودک از پرخاشگری و لجبازی آرام شده باشد.

از طرف دیگر وقتی کودک با رفتار پذیرفته‌ای خواسته‌اش را با والدین در میان می گذارد، والدین باید از واژه‌ها و جمله‌های مثبت مثل تحسین و تشویق استفاده کنند.

نباید کج خلقی و لجاجت کودک روی تصمیمات والدین اثر بگذارد بلکه والدین باید به لجبازی کودکان بی‌اعتنا باشند تا این رفتار در آنها کاسته شود.

والدین نباید کودکان را در موقعیت لجبازی قرار دهند مثلاً هنگامی که هوا گرم است و کودک خسته نباید او را ساعتها در بازار چرخاند، زیرا کودک در موقعیت لجبازی و عصبانیت قرار می‌گیرد و این امر باعث تحریک کودک به لجبازی می‌شود.

بهتر است هنگامی که والدین کاملاً عصبانی هستند کودک خود را دعوا نکنند بلکه برای تنبیه کودک باید تظاهر به عصبانیت کرد زیرا کودک در عمق نگاه عصبانی شما باید نگاه گرم و مهربان و حس واقعی شما نسبت به خود را پیدا کند که این نگاه برای کودک بسیار مهم است، زیرا با همین نگاه هویت و خودباوری در ذهن او شکل می‌گیرد

   + ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

ضربان قلب جنین

طاقت نیاوردم. دیروز وقت گرفتم و رفتم سونوگرافی. آزاد رفتم چون دکتر تازه برای 12 شهریور برام نوشته بود. اگر با دفترچه میرفتم 16 تومن میشد اما آزاد شد 34 تومن. برای این می نویسم قیمت ها رو که 10 سال دیگه وقتی واسه یک سونوگرافی ساده مجبور بودیم 400 هزار تومن بدیم، حسرت این روزا رو بخوریم.

با حسین رفتیم مطب. خیلی طول کشید و معطل شدیم چون از قبل وقت نداشتیم و همون روز صبح وقت گرفته بودیم. 6 - 7 نفری جلومون بودن. منم کلی آب خورده بودم و آخراش دیگه داشتم طاقتم رو از دست میدادم. حسین هم یا دست میزد یه ته کفشاش یا دست کثیفش رو میکرد توی دهنش یا توی چشمش. کف کردم بس بهش گفتم نکن چشمت مریض میشه. میکروب ها میرن توی دلت. به ته کفشات دست نزن. ببین هیچکس به کفشاش دست نمیزنه!!

در مورد همه چیز و همه کس هم مدام سؤال میکرد. یه هیچی هم رحم نمی کرد. موبایل یکی زنگ میزد... این چی بود؟ صدای چی بود؟

یکی از در میرفت تو... یکی از در میامد بیرون... کوچکترین صدایی میامد... یه خانومه بنده خدا از لیوانی که دستش بود چند قطره آب ریخته بود زمین رسواش کرد. بعد بلند بلند واسه خودش صلوات می فرستاد. همه هم ساکت.... دیگه آخراش من که حالم بد شده بود از بس آب خورده بودم حسین هم واسه خودش رفته بود روی میز شیشه ای وسط سالن انتظار دراز کشیده بود. دو تا گورخر هم از حیووناش با خودش آورده بود؛ بعد سعی می کرد اونا را بچپونه توی لیوان های یک بار مصرف. طبیعتا ممکن نبود و گور خرا میوفتادن روی میز و صداهای ناجور میدادن و منشی ه چپ چپ به حسین نگاه می کرد.

بالاخره نوبت مون شد و رفتیم داخل. خوابیدم روی تخت و بچه م هم وایساده بود پایین تخت. داشتم از اضطراب قالب تهی می کردم. که قراره جواب چی باشه. قراره چی بشنوم. دکتره یه چیزایی روی مانیتور دید و یه چیزایی گفت و اون یکی نوشت. ولی هیچی به من نگفت. بهش گفتم که دکتر برای چهارشنبه 12 شهوریور برام سونو نوشته ولی من زودتر اومد چون نگران بودم. چون حالت تهوع شدیدی که تا دیروز داشتم امروز دیگه قطع شده.

دکتره خیلی خونسرد گفت نه... قلبش که تشکیل شده جای نگرانی نیست. منتها الان صداش رو برای شما پخش نمی کنیم چون برای خود بچه ضرر داره. سن بارداری رو هم گفت 6 هفته و دو روز هستش.

   + ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

نگرانی

خیلی دلشوره دارم. امروز خیلی ناگهانی حالت تهوع به اون شدیدی که داشتم قطع شده. نگرانم خیلی. نکنه قلبش از کار افتاده باشه.. نکنه.. احتمالا امروز میرم سونوگرافی. همینجوری آزاد. چون تا چهارشنبه نمی تونم صبر کنم

   + ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تهوع بارداری

یعنی این همه تهوع که دارم تقصیر این فینقیلی هستش؟؟ این هفته تهوع زیادی داشتم و روز به روز هم بیشتر شد. مخصوصا بعد از ظهر ها و شب ها. هرچند این حالت تهوع آزارنده است ولی برای من خبر و نشونه ی خوبیه. میدونم هرچی تهوع بیشتر باشه یعنی هورمون بیشتری تولید شده و احتمال سقط و حاملگی ناموفق کمتر میشه.

بی تابم از تهوع و خوشحالم از تهوع...

 

تهوع صبحگاهی که بیشتر کلمه صبحگاهی یک اصطلاح تلقی می شود و می تواند در طول روز هم همراه مادر باشد، در 3/4 مادران به خصوص در 3 ماه اول رخ می دهد که در 50 درصد آنها حالت تهوع همراه با استفراغ و در 25 در صد تنها حالت تهوع وجود دارد.

ایجاد حالت تهوع با تغییرات بدن در این مدت رابطه ی مستقیم دارد. مثلا افزایش هورمونی به نام گونادوتروپین جفتی انسانی در این مدت، که با افزایش تعداد قل ها حالت تهوع شدیدتر می شود و یا افزایش هورمون استروژن، افزایش قدرت و حساسیت حس بویایی و گاها نارحتی معده.

البته لازم به ذکره که محققان بیمارستان کودکان در تورنتو (کانادا) نشان دادند تهوع صبحگاهی در دوران بارداری نشانه خوبی بوده و تغییرات هورمونی شدید مسبب این حالت روی هوش جنین تاثیر خوبی خواهد داشت.
در دوران بارداری هورمون پروژسترون در بدن افزایش می‌یابد که این فرآیند به شل نگه داشتن عضلات رحم کمک کرده و در نتیجه از زایمان زودرس جلوگیری می‌کند. این افزایش هورمون می‌تواند بر عضلات شکم و دستگاه گوارش نیز اثر گذاشته، آن‌ها را شل کند. این موضوع باعث زیاد شدن اسید معده و بروز حالت تهوع و استفراغ می‌شود.

متاسفانه هنوز علت دقیقی که باعث این علایم بشه شناخته نشده ولی یک سری تئوری ها وجودداره
بعضی معتقدند که تغیراتChemical بدن باعث این علایم می شود این تغیرات مثل افزایش ناگهانی در هورمون پروژسترون و افزایش اسید معده می باشد
همچنین محققان باور دارند که خستگی و استرس هم رل اساسی در این زمینه دارد

   + ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

انتظار

حاملگی بهترین احساسی بود که توی تمام عمرم داشتم و بهترین احساسی که می تونستم تصور کنم داشته باشم. بهترین احساس رویاهام و بهترین رویاهام. خدایا... باورم نمیشه. یعنی میشه این احساس یک بار دیگه تکرار بشه؟

برای من از لحاظ خواستن و خواستن شدید، بچه دوم فرقی با اولی نداره. برای دومی هم روزها و شب ها دعا کردم به درگاه خدا و مشتاقانه و عاجزانه خواستمش از خدا.

بیصبرانه منتظر صدای قلبشم. سه شنبه 28 شهریور رفتم دکتر. دکتر گفت برای شنیدن صدای قلب هنوز خیلی زوده. واسه همین برای دو هفته بعد یعنی برای 12 شهریور بهم وقت سونوگرافی داد. حالا انتظار تا اون زمان خیلی سخته برام. امروز تازه سوم شهریور هستش. یعنی تا اون زمان دوام میارم. یعنی می تونم صدای قلبش رو بشنوم. انتظار سخته... انتظار... با حساب خودم اگر همه چی درست باشه الان هفته ششم هستم. یعنی میشه؟ یعنی میشه درست باشه خدا؟

   + ; ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

خلقت

انقدر حاملگی رو دوست دارم که دلم میخاد لحظه لحظه ش رو ثبت کنم و مثل آب جرعه جرعه بنوشم که بره توی دلم.

همیشه عوامل مزاحم بیرونی هستند که شاید آدم رو به هم می زنن و اجازه ثبت لحظات خوش رو به آدم نمیدن. آدم هم اون لحظه اسیر غم و غصه و فکر و خیال میشه و حواسش از حاملگیش و لذت حاملگیش پرت میشه. اما بعدن که زمانش تموم شد، تازه حسر شروع میشه. حسرت و دلتنگی. دلتنگی ِ شدید که هیچی نمی تونه جایگزینش بشه. این که مادر بشی دوباره. اینکه دوباره که خلقت جدید، یه انسان جدید بدون سر و صدا در اعماق وجودت جوونه بزنه و با سرعت به سمت رشد و تکامل پیش بره. هیییییی خدا. چقدر معجزه ی عجیبیه این تولد.

یک سلول نر و یک سلول ماده که هر کدوم به تنهایی هیچ چیزی نیستند، به هم می رسند و تشکیل سلول تخم رو میدن که لحظه به لحظه تکثیر میشه و هر قمستش اختصاصی برای ساختن یکی از قیمت های بدن هستن. خیلی عجیبه. اون سلول های بی اهمیت تشکیل یک انسان رو میدن. یک انسان که سرکشی و خودخواهی و صبر و بزرگیش همتا نداره.

باورم نمیشه حامله باشم. اصلا باورم نمیشه. انگار که بچه اولم باشه...

   + ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

آبجی یا داداش؟!!

مشاهده یادداشت خصوصی

   + ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

نبات من

بعضیا عقیده دارن اتفاقای خوب زندگی فقط یه بار پیش میان. اما من اصلن این عقیده رو نمی پسندم. هرجوری هم که به زندگی نگاه کنی، زندگی هم همونجور باهات برخورد میکنه.

یعنی میشه بهترین اتفاق زندگیه آدم یک بار دیگه هم تکرار بشه؟ یعنی میشه ای خدا؟؟؟ بهترین بهترین بهترین اتفاق زندگیه یه زن. یعنی میشه صدای قلبش رو بشنوم؟

روز شنبه 25 مرداد بدون هیچ فکر و قرار قبلی با خودم، صبح که میخواستم برم اداره، قبلش بی بی چک گذاشتم. اولش که خط کنترل سریع پررنگ شد. یه کم توی دلم ناامید شدم که اشتباه کردم و بخاطر استرس و فشار و عوامل خارجی عقب افتاده. اما حدود یک دقیقه که گذشت. خط دوم یواش یواش خیلی کمرنگ ظاهر شد و فهمیدم که توی دلم یه نبات دارم. جواب آزمایش خون هم که 25 مرداد دادم مثبت بود. برای فردا سه شنبه 28 مرداد هم وقت دکتر گرفتم. البته دکترم رو دوباره عوض کردم و امیدوارم این دکتر جدید برام خیر و صلاح داشته باشه. تاریخ اولین روز از آخرین عادت ماهانه م 26 تیرماه بود. یعنی با این حساب من الان توی ماه دوم و توی هفته ی پنجم هستم. یعنی ضربان قلبش رو می شنوم؟ یعنی می شنوم خدا؟

   + ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

فرشته ی من

شیر دادن به حسین اتفاقی هستش که کاملا از من جداست. اصلن من در حدش نیستم. یجورایی انگار ربطی به من نداره. با اون همه بدی که در خودم سراغ دارم... با اون همه بدی که از خودم یادمه... چطور میشه خداوندگار مسئولیت آروم کردن و سیر کردن و گوشت به بدن روییدن این فرشته رو به مثل منی سپرده باشه؟

زیاد که بخوابه میرم بالای سرش و می بوسمش و بیدارش میکنم و بهش شیر میدم. زمان شیر دادن به حسین انگار ساعتم دیگه ساعت دنیایی نیست. انگار از خودم کنده میشم، از خودم جدا میشم و یه هاله مقدس اطرافم رو میگیره. انگار همونجور که خدا زل زده به حسین، منم توی دایره ی نگاهش قرار میگیرم و میرم توی هوای اجابت... 

   + ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

چهل روزگی

امروز

شنبه

سوم تیرماه 1391

و

سوم شعبان

مصادف با میلاد مبارک سیدالشهدا حضرت امام حسین علیه السلام، حبه ی ما 40 روزه شد.

چهل روزگیت مبارکت باشه حسینم... دعا میکنم در همه ی زندگیت پیرو امام مهربونت باشی

البته عکس مربوط به زمان قبل از کچل کنون هستش

   + ; ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

کچل کنون

امروز 29 خرداد 91 حسین ما 35 روزه است. حدود یک هفته است که یاد گرفته دستاش رو ببره به دهنش، بعضی وقتا انگشت تکی و بعضی وقتا کل مشت با هم! یکی دو روزی هم هست که یه ذره صدا از خودش درمیاره، گاهی به ناز کردنا و قربون صدقه ها واکنش نشون میده و چندباری هم گفته: آق....

تازگی ها نگاهش هم هدفدار شده و دیگه حس میکنم میتونه مستقیم به من نگاه کنه و زل بزنه بهم. بعضی وقتا هم با ناز کردنش میخنده که نمیدونم بر اثر اون نازهاست یا همینجوری مثل همیشه ش.

فعلا به کامپیوتر دسترسی ندارم و نمی تونم لحظه به لحظه ش رو ثبت کنم. اما انشالله درست میشه. دیروز طفل معصومم رو ختنه کردیم. برای هفته قبل وقت داشتیم ولی اون هفته بابایی جلسه داشت و وقتمون رو کنسل کردیم و برای این هفته وقت گرفتیم.

دیروز یعنی 28 خرداد، مامانی و بابایی و حسین 10 صبح رفتن مطب دکتر. الهی بمیرم. بچه م یجوری گریه کرد که نفسش بند اومد؛ البته نه از درد چون بی حسش کرده بودن؛ بلکه برای اینکه خوشش نمیومد پاهاش رو ببندن و ثابت نگه دارن و مجبورش کنن کاری رو که دوست نداره انجام بده و جایی که دوست نداره باشه. اول که پوشکش رو باز کردم که پماد بی حسی رو براش بمالم، روی تخت معاینه دکتر جیش کرد. (الان فرصت ندارم، بعد کامل همشو می نویسم)

دکترش دکتر هادی سماعی هستش. فوق تخصص نوزادان و بیمارستانش بیمارستان کسری و مطبش هم توی میرداماد هستش.

خلاصه که بابایی، من و حسین جان رو رسوند خونه و خودش رفت سر کار. شب هم به همین مناسبت مهمون داشتیم و البته شب مبارک مبعث هم بود. قبل از شام بابایی با ماشین اصلاحی که پسردایی حسین ضدعفونیش کرده بود، همه ی موهای سر بچه م رو زد و کچلش کرد. بمیرم واسه خوشگلی های بچه م که با مو و بی مو و همه جوره عشقمه. حالا طبق سنت اسلامی، هم وزن موهاش نقره صدقه میدیم.

فکر کنم حسینم با صدای کیبورد مأنوس باشه. تا حالا بیدار بود و نمیخوابید و خودش کلافه شده بود. حالا ولی همینطور که نشستم پشت کامپیوتر، حسین هم روی زانوهام خوابیده... هرچند الان داره کش و قوس میاد و فکر کنم باید برم توی کار بادگلو.

خدا بخواد بازم مینویسم...

   + ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

تولدت مبارک عزیزم

نی نی گولو بدنیا اومد! سه هفته زودتر بدنیا اومد!

ساعت یک ظهر دوشنبه 25م اردیبهشت...

وزن تولدش 2940 و قدش 50 سانتی متر بود. توی بیمارستان خاتم الأنبیا بدنیا اومد. دو شب هم بخاطر زردی توی بیمارستان کسری بستری بود. از پنجشنبه ظهر تا شنبه ظهر یعنی از 3 روزگی تا 5 روزگیش. البته مامانی هم همراهش بود. الانم شیر خورده و روی شونه مامانی لالا کرده.

   + ; ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

نی نی گولو شاعر

سلام نی نی جونم

خوبی مامانی؟ کجایی پس کوچول موچول؟ با هفته 36 چطوری؟

اینجا روی زمین که همه منتظرن تا تو بیای. یه اتاق خوشگل و ناز هم برات درست کردیم. این روزا تلویزیون سریال شهریار رو نشون میده و مامانی و بابایی هم خیلی این سریال رو دوست دارن. با اینکه دفعه اول نیست پخش میشه ولی باز هم جذابه. من وقتی این سریال رو تماشا میکنم همش با خودم فکر میکنم شاید پسرک منم مثل شهریار اهل شعر و شاعری بشه. چون از طرفی مامانی خیلی نوشتن رو دوست داره و از بچگی همیشه می نوشته و معمولا هم دیگران دوس داشتن که نوشته هاش رو بخونن و از یه طرف دیگه بابایی که اصلا خوده شاعره! دوس داری چند بیت از آخرین شعرش رو برات بنویسم؟ بابایی همش میگه الهی بمیرم! بچه م بی سواده! انگار هیچ بچه ای از توی دل مامانش سواد داشته هیچوقت! ولی بابایی هی بازم دلش واسه حبه مون میسوزه...

نوبهار است و دلم سرو چمان می خواهد
سایه ی سرو قدی راحت جان می خواهد

همه جا جشن و سرور است و دل خسته ی من
مرهمی بر سر صد زخم نهان می خواهد

می وزد باد بهاری و کشد شعله درون
آتش خفته ی دل باد وزان می خواهد

بوی گلهای بهاری همه را مست کند
مست اما صنمی چون تو جوان می خواهد

کام مردم همه شیرین بود از شهد و شکر
چه کنم طبع کجم قند دهان می خواهد

بسته آذین چمن از لاله و نسرین لیکن
گل نرگس چمنم بعد خزان می خواد
دوس داشتی مامانی؟ مامانی که کلی کیف میکنه وقتی بابایی شعراش رو میخونه.



   + ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

آدم بودن...آدم شدن

ای مردم!

اگر در رستاخیز شک دارید،

(به این نکته توجّه کنید که:) ما شما را از خاک آفریدیم،

سپس از نطفه،

و بعد از خون بسته شده،

سپس از «مضغه» [= چیزی شبیه گوشت جویده شده‌]،

که بعضی دارای شکل و خلقت است و بعضی بدون شکل؛

تا برای شما روشن سازیم (که بر هر چیز قادریم)!

و جنین‌هایی را که بخواهیم تا مدّت معیّنی در رحم (مادران) قرارمی‌دهیم؛

(و آنچه را بخواهیم ساقط می‌کنیم؛)

بعد شما را بصورت طفل بیرون می‌آوریم؛

سپس هدف این است که به حدّ رشد و بلوغ خویش برسید.

در این میان بعضی از شما می‌میرند؛

و بعضی آن قدر عمر می‌کنند که به بدترین مرحله زندگی (و پیری) می‌رسند؛

آنچنان که بعد از علم و آگاهی، چیزی نمی‌دانند!

(از سوی دیگر،) زمین را (در فصل زمستان) خشک و مرده می‌بینی،

اما هنگامی که آب باران بر آن فرو می‌فرستیم،

به حرکت درمی‌آید و می‌روید؛

و از هر نوع گیاهان زیبا می‌رویاند!

(سوره حج - آیه 5)

 

همه مامانی هایی که نی نی هاشون بدنیا اومدن، همش به من میگن قدر این روزها رو بدون. همه شون هی میگن خیلی دلمون تنگ شده برای دوران بارداری. همش میگن خیلی دلمون تنگ شده برای تکون خوردنا و وروجک بازی های نی نی توی شکممون. هرچند روزهای خیلی سختی رو میگذرونم، ولی سعی میکنم حواسم باشه و تا جایی که میتونم به توصیه شون عمل کنم. این روزا دیگه بدون شکم بند بارداری خیلی اذیت میشم. انقدر شکمم سنگین شده که حتما باید از شکم بندم کمک بگیرم تا کمتر اذیت بشم. حتی جرأت سرفه کردن ندارم چون دلم به شدت درد میگیره. معده م هم مدام مدام مدام سوزش داره. اما بیخیاله همه ی اینا. توی دلم حبه دارم. حبــــــــــه دارم...

یک دستم رو میذارم زیر شکم بزرگم و یک دست دیگه هم روی شکمم. اینجوری شکم دوست داشتنی م رو بغل میکنم. اینجوری انگار که خود حبه م رو گرفته ام توی بغلم. چقدر شکمم رو دوست دارم. چقدر شکمم رو دوست دارم!! از زل زدن بهش خسته نمیشم. میدونم خیلی دلم براش تنگ میشه...

خیلی دارم کار عجیبی میکنم. خودم حالیم نیست و باورم نمیشه اصلا دارم چیکار میکنم. دارم یه آدم درست میکنم. من دارم توی بدنم، توی شکمم یه آدم درست میکنم. خدا داره به وسیله ی من یه آدم درست میکنه. همینجا درست وسط دلم!

یکی دیگه شبیه خودم...

یکی دیگه شبیه بابایی...

یه آدمیزاد...

یه نی نی که مال من و بابائیه. دیگه دوتایی نیستیم، سه تایی میشیم. من خیلی چیزا دارم. ماشین ِ من. خونه ی من. لباس ِ من. کمد ِ من. کیف ِ من... بچه هم مثل خیلی چیزا مال ِ خوده خوده خودمه. منتها انگار خیلی بیشتر از چیزای دیگه مال ِ منه. یه تیکه از وجودمه. مثل دستم. مثل سرم. مثل قلبم... یه تیکه از وجود من و بابایی. یه تیکه از وجود من و مردی که بیشتر از هرکسی توی دنیا دوسش دارم و نفسم به نفسش بنده... خدایا! اتفاقی بهتر از این ممکن بود؟ هدیه ای بهتر از این امکان داشت به ما بدی؟ لیاقتشو داریم؟ خودت کمک مون کن قدرش رو بدونیم.

خیلی عجیبه. خیلی برام عجیبه. حتی با این همه وول زدناش هنوز بهیچوجه باورم نمیشه این که توی شکمم وول میزنه یک موجود زنده است. یک آدمیزاده. یک طفل کوچولوی معصوم. یه بچه. بچه ی من. بچه ی من و بابایی. من و بابایی... مامانی و بابایی و پسرکمون... حسین کوچولومون...

از وقتی که حبه م افتاده توی دلم، دیگه هیچ جا تنهایی نمیرم. تا حالا هرجا، هرجا رفتم، حبه م هم باهام بوده. همه جا دوتایی با هم میریم. مهمونی، زیارت، سر کار، خرید، بازار، تاکسی...

آدما وقتی یه آدم دیگه رو خیلی خیلی دوست دارن، میخوان که اون بره توی دلشون: انقدر دوستت دارم که میخوام بری توی دلم. بری توی دلم و همونجا توی دلم باشی و برای همیشه توی دلم بمونی. در واقع وقتی یکی عاشق یه آدم دیگه میشه، معشوقش میره توی دلش و همونجا می مونه برای همیشه. حبه ی منم توی دلمه. عشقمه! انگار دارم عاشقی کردن رو میفهمم این روزا. انگار الان دیگه میدونم خدا چجوری بنده هاشو دوست داره! نه اینکه بدونم چجوریه چجوری یا چقدر؛ ولی حس میکنم جنسش رو میشناسم...

 

آیه 5 سوره حج:

یَا أَیُّهَا النَّاسُ

إِن کُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ

فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن تُرَابٍ

ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ

ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ

ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَّقَةٍ وَغَیْرِ مُخَلَّقَةٍ

لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ ۚ

وَنُقِرُّ فِی الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَىٰ أَجَلٍ مُّسَمًّى

ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلًا

ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ ۖ

وَمِنکُم مَّن یُتَوَفَّىٰ

وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَىٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ

لِکَیْلَا یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئًا ۚ

وَتَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً

فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ

اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنبَتَتْ مِن کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ ( 5 )

   + ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

گردش بهاره

سلام مامان جونی

مامانی دیروز رفت دکتر. دکتر ازم راضی بود. جواب آزمایشم رو دید و لبخند زد و بهم گفت آفرین! قندت خیلی خوبه. بعد هم که رفتم روی ترازو باز بهم گفت آفرین وزنت هم خوبه. بعد هم دراز کشیدم تا دکتر شکمم رو معاینه کرد و با متر اندازه گرفت و فشار خونم رو هم گرفت و الحمدلله همه ش خوب بود.

بهترین قسمت معاینه مثل همیشه زمانی بود که دکتر صدای قلب کوچولوی جوجوم رو پخش کرد و خودش با شیطنت یه نگاهی به من انداخت که واکنش منو ببینه. منم نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم. هم از حرکتی که دکتر کرد و هم از اوج لذت شنیدن صدای قلب حبه م.

این روزها وارد هفته 35 بارداری شدم. توی این مدت نزدیک 10 کیلو وزنم اضافه شده. فکر میکنم این مقدار باید مناسب باشه. در کل چند روزی هست که حالم خوب نیست. خستگی، سنگینی، سردرد، کمردرد، دلدرد، کلافگی... همه رو به دکتر گفتم و دکتر همه ش رو گفت اشکالی نداره و دیگه توی ماه آخر همه ی این کلافگی ها هست.

پریشب یک ساعت قبل از اذان مغرب رفتم پیاده روی. پارک شریعتی امسال بهشت لاله ها شده و آدم واقعا از تماشای لاله ها لذت میبره. مامانی و حبه هم از کنار پارک راه رفتن و حسابی از دیدن لاله ها لذت بردن. وقتی رسیدم به آخرای پارک یه کم خسته شده بودم. اونجا زمین بازی بچه هاست و من همونجا نشستم و به بازی بچه ها نگاه کردم و همش به حبه ی خودم فکر کردم.

یه کم بعد، بابایی بهم زنگ زد و گفت من اومدم خونه، چرا تنهایی رفتی؟ من که بهت مسج داده بودم میام با هم بریم. بابایی راست میگفت ولی مشکل این بود که مسج بابایی به من نرسیده بود. از دست این سیستم های آنتن دهی!

بابایی گفت همونجا بمون تا منم بیام پیشت. حدود 10 دقیقه بعدش، بابایی هم اومد پیشم و دوباره با هم دیگه رفتیم لاله ها رو تماشا کردیم و کلی لذت بردیم و سه تایی پیاده روی رو به طرف سیدخندان ادامه دادیم. اونجا بستنی قیفی دستگاهی بود که من دلم خواست و دو تا خریدیم و خوردیم. بعدشم رفتیم مغازه سی دی فروشی و کلی سی دی موزیک خریدیم. مجموعه کلاه قرمزی 91 رو هم خریدیم که من خیلی دوسش دارم.

برای سه شنبه وقت گرفتم که برم سونوگرافی. یک سونوگرافی کامل برای بررسی سلامت جنین. دیگه انشالله این آخرین سونوگرافی هستش. بعدش دیگه بجای عکس و فیلم نی نی، خوده حبه م می پره توی بغلم.

   + ; ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

روزهای خوش بارداری

سلام مامانی جونی... خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟ توپولی؟ خوش میگذره؟ تو هم مثل مامانی گرمته یا نه جات خوبه فعلن؟ این روزا کلی داری شیطونی میکنی و واقعن حس میکنم که دیگه دلت میخواد زودتر از دل مامانی بیای بیرون. خیلی بهت فکر میکنم ولی واقعن هنوز هم تصور کردنت برام خیلی سخته. اصلن گاهی هنوز باورم نمیشه که من باردارم و گاهی انگار یوهو از خواب پریده باشم، چشم میدوزم به شکمم و توی دلم از خودم می پرسم: این منم؟ این منم؟ این منم؟

از ابتدای بارداریم همه خیلی کمکم میکردن؛ آشنا و غریبه. الان دیگه همه خیلی بیشتر هوام رو دارن. نمیذارن کاری کنم و مدام بهم تذکر میدن که مراقب باشم یا خودم رو خسته نکنم. هر وقت میرم خرید، بدون اینکه چیزی بگم، فروشنده ها خریدهام رو تا توی ماشین میارن. اگر چیزی از دستم بیوفته همه سریع خودشون رو میرسونن تا من خم نشم. مثلن دیروز که سوار تاکسی بودم، موبایلم از دستم افتاد و آقای راننده پیاده شد و برام آوردش. همه ی این کارا فقط و فقط واسه خاطر نازنین پسرک نازمه. پسرک من هدیه با ارزشی هستش از طرف خدا که مثل یه جواهر باید توی قلبمون نگهش داریم.

نمیدونم گفتم یا نه ولی پنجشنبه 17 فروردین بالاخره اثاث کشی کردیم. تا حالا هم با کمک خاله ها کلی از وسایل خونه رو چیدیم. بابایی بیشتر از همه زحمت کشید.

توی همین هفته کمد اتاقت رو هم آوردن و یه آقایی هم اومد و تخت و کالسکه و صندلی ت رو راه انداخت. چون این وسایل رو از مغازه ی خودشون خریده بودیم و بهمون گفت خبر بدین تا خودم بیام بازشون کنم که اگر شکستگی یا مشکلی داشت، نیوفته گردن خودتون و هم اینکه شاید آشنایی نداشته باشین و ناخواسته باعث شکستنش بشین.

دیشب با بابایی و خاله سی سی و مامان بزرگ مهربونت اتاقت رو درست کردیم و لباساتم توی کمدت آویزون کردیم. خیلی اتاقت ناز و خوشگل شده و من خیلی دوسش دارم.

مامان بزرگ خیلی خیلی مهربونت دلش میخواد هرچیزی رو که توی این دنیا واسه یه نوزاد لازم باشه یا حتی یه کم هم لازم باشه، برات بخره. تا حالا هم واقعن سنگ تموم گذاشته و همه چیز برات خریده. دیروز هم برات یک صندلی ناهارخوری و یک وان حمام و یک بلوز و شلوار مردونه نیوبورن و یک شلوار لی خیلی خیلی خوشگل خرید. ولی بعضی چیزا رو من خودم نذاشتم بخره. گفتم مدت استفاده بعضی چیزا خیلی کمه و بیخود پول حروم کردنه و واقعن اونقدرها هم ضروری نیستن. اما با این حال باز هم خیلی وسیله داری که اغلب ضروری هستن ولی حتی بدون این وسایل هم میشه یه بچه رو بزرگ کرد. اصلن دلم نمیخواد پسرکم لوس و نازپروده باشه. دلم میخواد همه ی نیازهاش تأمین باشه و در عین حال بخشنده باشه و لوس هم نباشه.

به احتمال زیاد، یکی از همبازی هات، فاطمه کوچولو هستش. فاطمه الان 2 سال و نیم سن داره و دختر یکی از دوستای مامانی هستش که خیلی به مامانی سر میزنه و خیلی کمکش میکنه.

همبازی دیگه ت هم احتمالن پسر خاله مُنا هستش. محمدپارسا کوچولو! چقدر بزرگ شده گوگولی. برای عید که دیدیمشون کلی توی این دو ماه رشد کرده بود و همش دست و پا میزد و یه لحظه هم آروم نمیگرفت و من هی یاد حبه ی ناز خودم میوفتادم که همینجوری مثل محمدپارسا داره مدام توی شکم مامانی وول میزنه و لگد می پرونه و میچرخه و قل میخوره... انقدر که مامانی خسته میشه ولی حبه ی مامانی خسته نمیشه و ادامه میده. فدات بشم الهی جوجو نازم.

آخرین بار که رفتم دکتر، بهش گفتم خیلی احساس خستگی دارم. دکتر برام آزمایش قند نوشت که انجامش دادم و جوابش رو هم گرفتم و قندم نه تنها بالا نبود، که پایین هم بود و البته یه مقداری کم خونی هم توی آزمایشم هست که باز میرم دکتر که ببینم برای این موارد چه دستور و توصیه ای برام داره. قوربونت برم گولو گولو جونم. دلم میخواد زودتر برم سونوگرافی تا زودتر از وضعیت نازاردردانه م باخبر بشم. (نازاردردانه اصطلاح خاله شعله است که مامانی خوشش میاد)

   + ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

ماه هشتم بارداری

سلام مانقوری جونم!

عیدت مبارک!

صد سال به این سالها!

هر روزتان نوروز!

نوروزتان پیروز!

چجوری هستی حبه ی مامانی؟

می بینم که کلی توپول موپول شدی. نکنه همش آجیل و شیرینی خورده باشی توی عید!؟ فکر نکنم! چون مامانی که هیچی آجیل نخورد و شیرینی هم کم خورد؛ چون قبل از عید که مامانی رفته بود دکتر، خانوم دکتر بهش تذکر داد که: نکنه بشینی توی عید واسه خودت آجیل بخوریهااا! پس موضوع عید و آجیل و این حرفا نیست. پسرک ناناز مامانی داره گردالی میشه که زودتر بپره توی بغل مامان و حسابی بغلی بشه! کم کم حبه ی مامانی هم مثل مامانی دلش داره خیلی تنگ میشه.

الان توی هفته 33 بارداری هستم و همه چیز خیلی سخت شده. خواب شب ها واقعا سخته. همه ی بدنم بی حس میشه. مخصوصاً زانوهام. چون روی همدیگه می مونه. البته معمولا یک بالش میذارم بین زانوهام ولی باز هم خیلی تاثیر نداره. این روزها کمرم هم خیلی بی حسه. کلافه م میکنه و نمیدونم بشینم یا پاشم یا راه برم یا کار کنم یا استراحت کنم. وقتی کمربند بارداری می بندم راحت ترم. چون سنگینی شکمم رو میگیره و دیگه کشش شکم ِ سنگینم کمتر آزارم میده. ولی کمربند هم زیادش کلافه م میکنه.

هنوز مجبورم بیام سر کار. یعنی تا جایی که بتونم باید بیام سر کار. چون هرچی زودتر برم مرخصی، از زمان مرخصی بعد از زایمانم کمتر میشه و کمتر میتونم پیش مانقوری جونم باشم.

انشالله سه شنبه دوباره میرم پیش دکتر. قبل از عید که رفته بودم دکتر، برای همین سه شنبه بهم وقت داد که دوباره برم تا وضعیتم رو چک کنه. این بار دیگه باید در مورد زایمان و بیمارستان و هزینه ها با خانوم دکتر صحبت کنم. اگر خدا بخواد، پسرکم قراره که توی بیمارستان ایرانمهر به دنیا بیاد. پسر دایی هات هم توی همون بیمارستان بدنیا اومدن.

امسال بابایی همراه عیدیش یک کارت پستال خوشگلونه هم به مامانی هدیه کرد. توی کارت پستالش هم برای مامانی نوشته بود: امسال برای من و تو با هر سال فرق داره. چون امسال ما منتظر پسر کوچولومون هستیم...

چهارشنبه، 9 فروردین با بابایی رفتیم یک میز تلویزیون خریدیم و یک کمد هم برای اتاق پسرکمون خریدیم. کمد اتاقت رو بابایی انتخاب کرد. خیلی خوشگله و خیلی هم تک و خاصه. یعنی هیچ کدوم از کمدایی که اونجا بود، شبیه کمد پسرکمون نیست. قراره 20 فروردین کمدت رو بیارن. انشالله عکسش رو میذارم تا خاله هات هم ببیننش. پنجشنبه هم با بابایی رفتیم برای اتاقت موکت سبز خریدیم.

هنوز فرصت نکردیم اثاث کشی کنیم. با اینکه خیلی دیره ولی بابایی هنوز فرصت نداره و فعلا گفته جمعه آینده اثاث کشی می کنیم. به بابایی میگم: من دیگه خیلی سنگین شدم و کار کردن برام خیلی سخته و روز به روز هم سخت تر میشه. بابایی هم میگه: قرار نیست تو کاری کنی. من خودم اثاث کشی میکنم و بعدش هم تو فقط بگو و من خودم همه چیز رو می چینم. نمیدونم چی میشه. نگرانم...

یواش تر مامان جونی! بذار بنویسم قوربونت برم...

 

هفته 33 بارداری

در این هفته جنین سی و سه هفته است. اگر امکان داشت که دست جنین را بگیریم، جنین می توانست دست ما را فشار دهد.

ناخنهای پا آنقدر بلند شده اند که از انگشتان بیرون آمده اند. بند ناف نیم متر طول دارد و 1 تا 2 سانتی متر هم پهنای آن است. فشار داخل بند ناف و لغزندگی آن مانع از گره خوردن آن می شود. اما اگر هم این اتفاق بیفتد به طور معمول خودش باز می شود.

جنین از بند ناف به عنوان اسباب بازی استفاده می کند و آن را می جود، اما نمی تواند آنقدر محکم بجود که به بند ناف آسیبی برسد. در هفته های آخر حاملگی جنین بیشترین وزن را می گیرد و گاهی بیشتر از 200 گرم در هفته چاق می شود.

همه ی حسهای جنین خوب رشد و تکامل پیدا کرده به خصوص حس شنوایی که جنین به وسیله ی آن به صداهای دنیای جدیدی که به آن وارد خواهد شد را می شنود.

سلامت جنین بسیار مهم است. اگر مادر یا که پدر برای جنین شعر بخوانند جنین به طور حتم این صدا را بعد از تولد می شناسد. خودت بهتر می دانی که چه شعری برای فرزندت بهتر است تا احساس آرامش کند.

باید به فکر خود و جنین باشی. مادر باید در این هفته های آخر استراحت کند و نیروی بیشتری ذخیره کند و از کارهایی که مادر را خسته می کند بپرهیزد. تا می توانی از اطرافیان و اقوام کمک بگیر. با همسرت حرف بزن و به او بگو که به چه چیزی نیاز داری تا بتوانی بیشتر استراحت کنی. طول رحم در این هفته 32 سانتی متر است.

بند ناف 50 سانتی متر طول و 1 تا 2 سانتی متر هم پهنا دارد. طول جنین 42،5 سانتی متر و وزن آن 2500 گرم است.

چروکها و همچنین رنگ سرخ پوست او کمتر شده و در حالی که اکثر استخوانهای او در حال سخت شدن هستند جمجمه او هنوز نرم بوده و استخوانهای جمجمه کاملا به یکدیگر نچسبیده اند. این امر به او کمک می کند تا راحت تر از مجرای زایمان عبور کرده و به دنیا بیاید.

کودک در این هفته بطور کامل شکل می گیرد. ولی هنوز هم اندامش ظریف و باریک است. اگر کودک در این هفته متولد شود شانس بالایی برای زنده ماندن خواهد داشت. البته بعد از تولد کودک حتما" نیاز به قرار گرفتن در دستگاه انکوباتور (دستگاه نگهدارنده کودکان نارس یا مبتلا به بیماریهای خاص) دارد؛ زیرا چربی زیرپوستی کودک هنوز کم است.

حرکات کودک در این هفته با قدرت زیادی همراه است و ممکن است کاملا" دردناک باشد. با گذشت هفته ها فضای خالی دور کودک در رحم مادر کمتر و کمتر می گردد. بعد از این هفته باید وضعیت قرارگیری کودک از نظر وضعیت سر کودک در رحم مادر کنترل گردد.

 شما ممکن است درد و یا حتی کرختی در انگشتها، مچ و دستهای خود حس کنید. بافتهای مچ دست شما همانند بقیه بافتهای بدنتان ممکن است متورم شوند. در این صورت فشار در کانال مچ (که یک مجرای استخوانی در مچ دست شماست) افزایش می یابد. عصبهایی که از این مجرا عبور می کنند تحت فشار قرار می گیرند که در نتیجه عوارضی همچون بی حسی، خارش، تیر کشیدن، احساس سوزش، تیر کشیدن و یا درد مبهم بروز می کنند. استفاده از مچ ‌بند را امتحان کنید یا در هنگام خواب یک بالش زیر دستهای خود قرار داده و آنها را بالاتر از سطح بدن نگاه دارید. اگر باید در محل کار به طور دائم از دستهای خود استفاده کنید، مثلا تایپیست هستید یا در خط مونتاژ یک کارخانه کار می کنید، هنگام استراحت دستهای خود را در حالت کشیده قرار دهید.

اگر به هنگام خواب در شب مشکل دارید یک بالش بین پاها و زیر پشت خود قرار دهید. اگر این کار به شما کمک نکرد چند بالش زیر سر خود قرار داده و سعی کنید در حالت نیمه نشسته بخوابید و حتی می توانید در حالتی که کاملا روی تخت نشسته و به بالشها تکیه داده اید بخوابید.

اگر دفعات رفتن به توالت خواب شما را به هم ریخته است، از عصر به بعد مایعات کمتری مصرف کنید.

در این هفته حجم رحم مادر به 500 برابر حالت طبیعی خود می رسد وکم خونی فیزیولوژیک به علت افزایش گلبولهای قرمز برطرف می شود .

 

 

   + ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

عیدی تازه ی من...

سلام مامانی؛ سلام پسرک نازم؛ سلام عسل مامان؛ چه خبرا؟ توپول موپول شدی یا نه؟ من که دیگه دارم توی آسمونا سیر میکنم از لذت بی پایانی که حرکاتت بهم هدیه میده. ساعت ها میشینم و زل میزنم به شکمم و هی تو وول میزنی و هی من کیف میکنم، هی باز تو وول میزنی و هی باز من کیف میکنم. خاله سی سی میخنده و بهم میگه مگه دیوونه شدی دختر! تو کاری غیر از زل زدن به شکمت نداری؟؟!! ولی من دست بر نمیدارم و باز هم ادامه میدم.

ای خدا...خوابیدن، خوابیدن، خوابیدن... چه آرزوی دور از دسترسی به نظر میاد. دیشب خودت شاهد بودی که من سر ساعت 1 و سر ساعت 2 و سر ساعت 3 و سر ساعت 4 و سر ساعت 5 بصورت کاملن دقیق و منظم، پاشدم رفتم دستشویی و بقیه ش هم فقط داشتم مدل خوابیدنم رو عوض میکردم و با حسرت در جستجوی یک مدلی بودم که بشه باهاش خوابید. بالاخره بعد از نماز درست و حسابی خوابم برد ولی خیلی زود دوباره برای رفتن به اداره بیدار شدم. همش فدای سرت. نمی خوام مامان غرغرو باشم. فقط میخوام تا جایی که میشه همه ی لحظات با تو بودن رو ثبت کنم.

این روزها توی هفته 29 بارداری هستم. من می تونم تحریکت کنم و وادارت کنم که حرکت کنی. وقتی از یک جای تاریک میرم به یک جای روشن تو تکون میخوری و وقتی شکمم رو لمس میکنم و از روی شکمم تو رو نوازش میکنم و حسابی گرمت میکنم، تو انقدر برام وول میزنی که ذوق مرگ میشم. مامان بزرگت میگه انقدر به بچه ور نرو! شیطون میشه ها!!! امروز خاله صدف هم همین حرف رو میزد. بهم گفت به تو ور نرم و بذارم راحت باشی. من بهش گفتم که عاشق بازی کردن با تو هستم و انقدر باهات بازی میکنم که باهوش ترین پسر بچه ی روی زمین بشی.

وقتی من دو سه تا بالش میذارم پشتم و سعی میکنم نشسته بخوابم، بابایی میاد کنارم دراز میکشه و بازوش رو میندازه دور شکم من و اینجوری میخواد که تو رو بغل کنه و بدون اینکه من حرفی بزنم یا اعتراضی بکنم، خودش به من میگه: با تو کاری ندارم که! میخوام با پسرم حرف بزنم. بعد قوربون صدقه ت میره و باهات حرف میزنه و تو هم هی توی دل مامانی لگد میزنی. بابایی هم بهت میگه یواش تر پسرم! چقدر محکم لگد میزنی!

گاهی هم بابایی دستش رو میذاره روی شکمم و 5-6 تا نبض پشت سر هم و منظم رو حس میکنه.

به بابایی میگم: پسرمون داره سکسکه میکنه.

غصه میخوره و میگه: الهی بمیرم! بچه م اذیت میشه!

من میگم: نگران نباش! سکسکه ش طبیعیه!

باز بابایی با غصه میگه: نخیر! آدم بزرگا هم سکسکه میکنن اذیت میشن، چه برسه به بچه م!

خدا به یکی از آقایون همکارای مامانی یه دونه دخترک نانازی داده که اسمش رو هم گذاشتن (فاطمه) خانوم. این آقای همکار مامانی، از دوستای قدیمی بابایی هم هستش. چند روز پیش با بابایی رفتیم و یه لباس دخترونه ی خیلی خوشگل خریدیم هدیه برام فاطمه خانوم. من خیلی هیجان زده بودم، چون داشتیم برای اولین بار لباس دخترونه میخریدیم. یک سارافون صورتی مخمل که توردوزی های قلاب بافی داره با بلوز زیرش که سفید بود. وای خدا...کی حبه ی خودم میاد که بغلش کنم پس خدااااااا...

مامان بزرگت برای عید نوروز امسال سه تا سبزه گذاشته و گفت سبزه ها رو به نیت مامانی و بابایی و حبه شون گذاشته. دو تا بزرگتر و یه دونه کوچولو موچولو.

دیگه میخوام کم کم اتاقت رو برات آماده کنم. البته الان اسباب کشی داریم و انشالله میریم خونه ی جدید. خوشبختانه امکانش رو داریم که یک اتاق مستقل هم برای حبه مون داشته باشیم. الحمدلله...

 

 

هفته 29 بارداری:

کودک در این هفته تقریبا تمام فضای رحم مادر را اشغال می نماید. رشد کودک از این هفته به بعد کمتر از یک سانتیمتر در هفته است. همچنین از این هفته به بعد هفته ای 200 گرم به وزن کودک اضافه می شود.

در این هفته غدد فوق کلیوی در کودک شروع به ساخت هورمون های جنسی مثل استروژن می نماید به همین علت به نظرمی رسد که هورمون پرولاکتین که هورمون سازنده شیر در سینه های مادر است در این هفته تحت تاثیر این هورمونها تحریک و ترشح می شود. در این هفته قد کودک حدودا" به 29 سانتیمتر و وزن او به 1250 گرم می رسد.

اگر مادر باردار در این هفته در وان حمام نماید یا به استخر برود به علت سبک تر شدن بدن در آب بخوبی می تواند حرکات کودک را زمانی که از یک طرف شکم به طرف دیگر می رود حس کند. حرکات مربوط به دست های کودک ملایمتر از حرکات مربوط به پاهای کودک است.

بعلت بزرگی و فشار رحم بر روی مثانه احساس تکرر ادرار خواهید داشت. از این هفته به بعد بعلت سنگین تر شدن بدن خود بیشتر تمایل به نشستن و استراحت پیدا می کنید. در این هفته مایعی به نام کلستروم یا آغوز از سینه شما ترشح می شود که این مایع غذای اولیه کودک پس از تولد است.

ماهیچه ها و ریه او به رشد خود ادامه می دهند و سر او بزرگتر می شود تا با مغز در حال رشد او (که در حال ساختن میلیاردها سلول عصبی است) هماهنگ شود. با این سرعت بالای رشد نباید تعجب کرد که نیازهای غذایی کودک شما در این سه ماهه به حداکثر مقدار خود می رسند.

برای اینکه نیازهای غذایی خود و کودکتان را به خوبی تامین کنید، به مقادیر زیادی پروتئین، ویتامین C، اسید فولیک، آهن و کلسیم نیاز دارید. اسکلت کودک شما در حال محکم شدن است و به همین دلیل بدن او هر روز حدود به 200 میلی گرم کلسیم نیاز دارد.

اکنون شما باید بتوانید حرکات کودک خود را به خوبی حس کنید. به ضرباتی که کودکتان با آرنج یا پایش می زند توجه کنید و اگر احساس کردید که فعالیت کودکتان کم شده است به پزشک خود خبر دهید. او ممکن است از شما بخواهد تا تعداد حرکات جنین یا ضرباتی را که به بدن شما وارد می کند بشمارید، تا مطمئن شود که مشکلی وجود ندارد.


ممکن است به برخی از عارضه های قدیمی، مثل سوزش معده و یبوست دوباره دچار شوید. هورمون پروژسترون که در دوران حاملگی ترشح می شود عضلات بدن شما را سست و آزاد می کند که شامل عضلات معده و روده نیز می شود.

شل شدن عضلات به اضافه ازدحامی که در شکم شماست سرعت هضم غذا را کاهش می دهد، بخصوص بعد از صرف یک وعده غذای سنگین ممکن است در معده و روده شما گاز یا نفخ تولید کند. بواسیر نیز مشکل دیگری است که می توانید آن را ناشی از رشد رحم (و همچنین یبوست) بدانید. بواسیر که به رگهای خونی متورم در ناحیه مقعدی گفته می شود در دوران حاملگی بسیار شایع است و معمولا پس از زایمان به سرعت از بین می رود. اگر این عارضه همراه با خارش یا درد باشد، می توانید در یک لگن یا وان کوچک از آب گرم (که کفلها و مقعد را بپوشاند) بنشینید و یا از کیسه آب گرم یا کمپرس سرد در محل عارضه استفاده کنید.

همچنین از نشستن یا ایستادن به مدت طولانی اجتناب کنید. از مصرف هرگونه مواد دارویی بدون تجویز پزشک خودداری کنید و هرگونه خونریزی مقعدی را سریعا به او اطلاع دهید. برای جلوگیری از بروز یبوست از غذاهای فیبردار استفاده کنید، مقادیر زیاد آب بنوشید و یک تمرین ورزشی منظم داشته باشید.


تعداد کمی از خانم های حامله ممکن است به عارضه "افت فشار خون خوابیده" مبتلا شوند. این حالت ناشی از کاهش فشار خون است و هنگامی که این خانمها به پشت دراز می کشند ضربان قلب و فشار خون آنها تغییر می کند؛ ممکن است به سرگیجه دچار شوند و با تغییر وضعیت سرگیجه آنها از بین می رود. همچنین ممکن است هنگامی که به سرعت تغییر وضعیت می دهید دچار سرگیجه شوید. برای اجتناب از این عارضه هنگامی که می خواهید از حالت درازکش به حالت نشسته و سپس به حالت ایستاده تغییر وضعیت دهید این کار را به آرامی انجام دهید.

   + ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ماه هفتم بارداری

سلام حبه ی مامان! سلام وول وولی ِ من! قوربونت برم الهی! دلم خیلی برات تنگ شده! پس کجایی مامان جون؟ کی میای توی بغل مامان پس؟ همه برای دیدنت لحظه شماری میکنن و دیگه دارن کم کم بی تاب میشن که هرچه زودتر ببیننت.

این روزها توی هفته 28 بارداری هستم. هفته های پیش یه کم غمگین بودم و هی شب و روز الکی و بی دلیل و با دلیل، گریه میکردم. دکتر بهم قرص های ویتامین ب1 و ویتامین ب6 داد و گفت سعی کن با سرگرمی و با کمک همین قرص ها، جلوی افسرده شدنت رو بگیری؛ وگرنه مجبور میشیم بهت دارو بدیم.

دکتر بهم گفت نباید تنها بمونی و خیلی بیشتر با دوست هات رفت و آمد داشته باش و ورزش کن و خرید کن و سعی کن همش کارایی که باعث شاد شدنت میشن رو انجام بدی. دکتر ازم پرسید کارت چیه و گفتم که کارم در ارتباط با اخبار هستش. دکتر گفت کار خبر هم خیلی دپرسیو هستش و باید تلاش مضاعف داشته باشی و حتی اثر دپرسیو کارت رو هم از بین ببری.

به بابایی گفتم دکترم این حرفارو زده و نظریات مختلف محققان رو درباره افسردگی بارداری بهش گفتم. بابایی بهم گفت: محققان حضور همسری مهربان و توپول را ضد افسردگی می دانند‬

الان بعد از مدتی که قرص ها رو خوردم بهترم و کمتر گریه میکنم؛ ولی بعضی چیزای زندگی رو نمیشه تغییر داد. شاید توی این مدت 3-4 بار بیشتر اشکم درنیامد. ولی همچنان عصبی هستم و به شدت تحریک پذیر و با کوچک ترین تلنگری از کوره درمیرم. به شدت میخوام همه چیز درست و مرتب باشه و به شدت میخوام که همه چیز "بو" نده! از "بو" خیلی عصبی میشم.

هر روز شکمم بزرگ و بزرگ تر میشه و من کشیدگی ها رو در اطراف شکمم کاملن حس میکنم که اغلب همراه با درد خفیفی هم هست. حالا با بزرگ تر شدنه شکمم، اطراف نافم خیلی خیلی خارش دارم و از این خارش بی تاب میشم. اما بشدت سعی میکنم اصلن نخارونمش. نافم کشیده میشه و تا حدی هم بیرون زده.

به بابایی گفتم حبه کوچولومون خیلی اومده بالاتر و دیگه ضربه هاش به اطراف معده م هست. بابایی گفت: حواست باشه یوهو هضمش نکنی!!!! منم کم نیاوردم و بهش گفتم: نگران نباش!‌ حواسم هست!

راستی یه لحاف خیلی خوشگل دارم برات میدوزم و چند تا ملحفه و روبالشی هم میخوام برات بدوزم و چند تا هم زیرانداز. مامان بزرگت و خاله سی سی هم کلی چیز دارن برات میدوزن و می بافن. نیومده همه عاشقت هستن شیرینی ِ مامان.

 

کلیک: افسردگی در دوران باردارى

 

 

 

   + ; ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

روزهای سنگین شدن

سلام مامانی جون...

خیلی وقته که میخوام برات بنویسم ولی همینجور هی جون ندارم و نمی نویسم. خوشگل مامان! توی این مدت خیلی بزرگتر شدی الحمدلله و من کاملن کشیدگی و بزرگ شدن شکمم رو از داخل احساس میکنم. حرکاتت خیلی قوی شده و حسابی لگد میزنی توی شکم مامان. بابایی باهام شوخی میکنه و بهم میگه اگر منو اذیت کنی میگم پسرم بهت لگد بزنه ها!! دیگه خودت میدونی! منم ذوق میکنم. چون عاشق لگد زدنات هستم.

گاهی حرکاتت خیلی شدید میشه و من دلم میریزه چون حرکات به این بزرگی و به این شدت برام غیرمنتظره است. وقتی سردت میشه هیچ تکون نمیخوری. ولی وقتی خوب شکمم رو می پوشونم یا پتو میندازم روم، حسابی وول میزنی و خودنمایی میکنی. هر وقت هم که بخوام روی کاری تمرکز کنم، باز تو شروع میکنی به وول زدنای خیلی زیاد و توجه منو از هر کاری که بهش مشغول باشم، کاملن برمیگردونی طرف خودت. قوربونت برم پسرک نازم.

آخرین باری که من و بابایی دیدیمت وزن 550 گرم و قد 25 سانتی متری داشتی. 11 بهمنماه با بابایی رفتیم سونوگرافی باز هم پیش دکتر قدوسی. از هفته قبلش وقت گرفته بودم و ساعت 5 با تاکسی با بابایی رفتیم مطب دکتر. با ماشین خودمون نرفتیم چون برای جای پارک به دردسر می افتادیم. کمی منتظر نشستیم تا اینکه نوبت مون شد. من دراز کشیدم روی تخت و بابایی نشست روی صندلی و بعد پسر نازمون رو توی مانیتور روبروی دکتر دیدیم. دکتر همه ی اجزای بدنت رو به ما نشون میداد و ما هم ذوق میکردیم. باز هم صدای قلبت رو شنیدیم و صدای جریان خون بند ناف و جفت رو هم شنیدیم. کلیه ها، قلب، مثانه، معده، ستون فقرات، دنده ها، استخوان های ران و بازو، سر، پوسته سر، شکم، انگشت های دست ها و پاها و خلاصه کلی از اعضای بدنت رو دیدیم. همش هم دست و پاهات رو تکون میدادی و کف پات رو تا کنار سرت میاوردی بالا و ما هی ذوق میکردیم. یک بار هم دهنت رو دوبار باز کردی، شبیه خمیازه کشیدن. بابایی گفت: ببین! پسرم از الان داره میگه باااااااباااا. از این حرف بابایی کلی خندیدیم. دکتر فیلم سونوگرافیت رو بهمون داد و من بیشتر از 20 بار نگاهش کردم.

راستی مامانی، رفتم نی نی خاله منا رو هم دیدم. چقدر کوچولو بود، نازی... اسمش رو گذاشتن محمدپارسا. الان محمدپارسا دیگه یک ماهش شده. همون اول که بدنیا اومده بود من دو بار رفتم خونه شون و دیدمش ولی دیگه هم نا و هم انرژی نداشتم این کار رو بکنم. یعنی دیگه انرژی برای هیچ کاری ندارم و بیشتر از هرکاری دلم میخواد همش بخوابم. البته خواب که نه‌! چون خوابیدن واقعن برام سخت شده و بیشتر ساعات شب بیدار هستم و یا چند تا بالش میذارم پشتم و نشسته میخوابم و هی میشینم و پا میشم و راه میرم و باز میخوابم و هزار بار پهلو به پهلو میشم و برای هر بار چرخیدن هم میشینم و آروم میچرخم و بعد دوباره دراز میکشم و خودم دیوونه میشم و خواب بابایی بیچاره رو هم خراب میکنم.

الان توی ماه هفتم بارداری هستم. نتیجه سونوگرافی رو که بردم پیش دکتر طهماسبی راضی بود و بهم گفت زمان زایمان خیلی زودتر از اونوقتی هست که من فکرش رو میکردم و سونوگرافی هم همیشه هفته هاش از هفته های خودم جلوتره. خلاصه که دلم داره درمیاد ببینمت دیگه و هرچه زودتر بگیرمت توی بغلم و بهت شیر بدم و نازت کنم و هی عاشقت بشم و عاشقت بشم.

   + ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اولین عکس های نی نی

سلام عزیزم. در چه حالی معجزه ی من؟ فکر کنم الان دیگه بالاخره خوابیده باشی چون کمتر وول میزنی. ووروجکه مامان فدات شم الهی. به بابایی میگم پس این پسرمون کی میخوابه؟ این که مدام داره وول میزنه!

ولی خیلی زرنگی! تا حالا غیر از بابایی خودت رو به هیچکس نشون ندادی. خاله هات میان کنار مامانی میشینن و دستشون رو میذارن روی شکم مامانی که حرکات تو رو حس کنن. اما تو همیشه شیطنتت گل میکنه و میری قایم میشی و تا کسی دستشو میذاره روی شکم مامانی دیگه تکون نمی خوری.

ولی بابایی همیشه باهات حرف میزنه و قوربون صدقه ات میره و تو هم همیشه خودت رو برای بابایی لوس میکنی و کلی براش وول میزنی. مثل اینکه خیلی ذوق میکنی وقتی بابایی لحنش رو بچه گونه میکنه و صدات میکنه که: پسرم! پسر نازم! حسین آقا! بیداری یا خواب؟ حسین! بابایی! وول بزن ببینم بابایی.

انشالله می خواهیم اسمت رو بذاریم حسین. وقتی فهمیدیم تو پسر هستی، من به بابایی گفتم که اصلن دلم نمیخواد پسرم اسم دو قسمتی داشته باشه و فقط یک اسم. گفتم دلم میخواد اسم پسرم حسین، علی یا اباالفضل باشه. بابایی هم از بین سه تا اسمی که من گفتم، اسم حسین رو برات انتخاب کرد. اسمت مبارکت باشه پسرم. امیدوارم شبیه امام مهربونت حضرت سیدالشهدا علیه السلام و در راه و مسیر ایشون زندگی کنی و در راه ایشون هم از دنیا بری.

شاید بعضی ها به من بگن چقدر بی رحم هستم که از مرگ طفلم حرف میزنم. اما هرگز اینطور نیست که من طفلم رو کمتر از بقیه مادرها دوست داشته باشم. فقط من نمیخوام خودمو پشت بازی های زندگی قایم کنم و خودم رو گول بزنم که واقعیت رو نبینم. من میدونم مرگ واقعیت زندگیه هر کسیه و بدنیا اومدن لزوماً با مرگ همراهه و من برای پسر مهربون و قوی و شجاعم بهترین زندگی و بهترین مرگ رو آرزو میکنم.

راستی 5شنبه یعن 6 بهمن نی نی خاله مُنا بدنیا اومد. نی نی ش پسره ولی من هنوز اسمش رو نمی دونم. خاله مُنا دختردایی مامانی هستش و هم سن مامانی و خاله مُنا و مامانی از بچگی با هم بزرگ شدن. جالبه که الان پسرهامون هم تقریبن هم سن و سال همدیگه هستن.

راستشو بخوای تولد نی نی ِ خاله مُنا همزمان با تولد مامانی بود و از طرفی بدنیا اومدنه تو هم همزمان با تولد خاله مُنا میشه انشالله. دلم داره میره که برم نی نی شو ببینم. این همه ذوق و اشتیاقم برای خودم هم جالبه. از روی حس خودم می تونم بفهمم دیگران هم نسبت به من و نی نی م چه حسی دارن.

تولد مامانی هم 7 بهمن هستش. 5شنبه یکی دو تا از دوست های مامانی اومدن و با من و تو و بابایی و خاله سی سی، یه ذره تولدبازی کردیم. کلی هم عکس سه تایی انداختیم یعنی من و تو و بابایی.

مامان بزرگت رفته مشهد زیارت و انشالله سلامت باشه و به سلامت هم پیش ما برگرده. بابایی برام یه کیف خرید که خیلی دوسش دارم. میخواست کیک هم بخره که بهش گفتم خاله سی سی کیک خریده و بابایی مثلن عصبانی شد و گفت چه معنی داره توی کار شوهر دخالت میکنن! خودم می خواستم بخرم!

تازگیها وقتی وول میزنی، احساس میکنم به مثانه ام فشار میاد و فوری باید برم دستشویی. میخوام هرچی عکس که تا حالا ازت دارم بذارم اینجا تا خاله های مهربونت پسرک ناز منو ببینن. یک عکس هم از مامانی و بابایی میذارم تا معلوم بشه پسرک ناز من تقریبن چه شکلی قراره بشه آخه بابا. قوربونت برم الهی...

 

 

 هفته پنجم بارداری

(حبه ی مامان اندازه ی یک نقطه است و دکتر ضربانش رو روی مانیتور می بینه)

 

 

 

 

هفته هفتم بارداری

(حبه ی مامان به اندازه ی یک لکه است و همه ی وجودش قلبشه فقط و مامان صدای قلبش رو میشنوه)

 

 

 

 

هفته 13 بارداری

(حبه ی مامان 77 گرم وزن داره و مامانی و بابایی حتی کف پاش رو دیدن)

 

 

 

 

هفته 13 بارداری

 

 

 

هفته 13 بارداری

 

 

 

هفته 13 بارداری

 

 

   + ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نی نی ما پسره

سلام عزیزم! حالت چطوره؟ همه چیز میزونه؟ من امروز یه کم خوب نبودم، چون دلم درد میکرد و علاوه بر درد خب نگران هم بودم نکنه حبه ی مامان حالش خوب نباشه. اداره رفتن هم برام سخت شده و خیلی بیشتر نیاز دارم استراحت کنم. خداروشکر الان بهترم. از اداره که اومدم یک ساعت و نیم خوابیدم کمی انرژی گرفتم. اما باز هم دردسرم اینه که وقتی روزها میخوابم، دیگه شب ها خوابم نمی بره و هی از این پهلو به اون پهلو غلت میزنم و پاهام و کمرم بی حس میشه و آخر سر دیگه کلافه میشم و راه میوفتم توی خونه. فکر کنم امشب از شب های بی خوابی باشه. هرچند صبح باید برم اداره ولی عیب نداره بیدار باشم. چون بابایی فردا امتحان داره و الان هم نشسته روی مبل روبروی من و داره مثلن درس می خونه ولی در واقع داره فیلم سینمایی نگاه میکنه. بهش میگم تلویزیون رو خاموش کنم اگر حواست رو پرت میکنه؟ میگه نه، حواسم رو پرت نمی کنه! البته راست هم میگه. چون همه ی حواسش به فیلمه و اصلن حواسش پرت نمیشه!!

وقتی هفته 13 بارداری بودم، به دستور دکتر اولین سری از تست های غربالگری رو انجام دادم. برای غربالگری هم باید سونوگرافی 4 بعدی میرفتم و هم آزمایش خون میدادم. اول رفتم سونوگرافی. از چندین روز قبل وقت گرفته بودم. روز 6 آذرماه وقتی از سر کار اومدم، کمی استراحت کردم و خیلی زود بابایی اومد دنبالم و دوتایی رفتیم مطب دکتر محسن قدوسی برای انجام سونوگرافی. دکتر قدوسی رو خانوم دکتر طهماسبی خودش توصیه کرد برم پیشش. مطب خلوت بود و خیلی زود رفتیم داخل. من دراز کشیدم و بابایی هم نشست روی صندلی. آقای دکتر سریع کارش رو شروع کرد. اولش تو رو نمی دیدم. دکتر هم حرفی نمی زد. دلم طاقت نیاورد و از دکتر پرسیدم زنده است؟! دکتر گفت: بععععععله... و صدای قلبت رو برای ما پخش کرد و من و بابا صدای قلب حبه ی کوچولومون رو شنیدیم و کلی ذوق کردیم. بعد دکتر هرجایی از بدن تو رو که توی هفته 13 مشخص بود بهمون نشون داد. البته هر کدومش رو 3-4 بار نشون داد. شکم کوچولوت، معده کوچولوت، قلب کوچولوت، دست و پاهای کوچولوت و کف پای کوچولوت... آقای دکتر خیلی توی کارش غرق بود و دقیق و وسط مشاهداتش و توضیحاتش خیلی بی مقدمه و بدون پس و پیش گفت: پسره! من پرسیدم: حتمن؟ آقای دکتر بهم جواب نداد، در عوض با تکون دادن شکمم سعی میکرد تو رو وادار کنه بچرخی که جنسیتت رو درست و حسابی ببینه! برای من و بابا خیلی جالب و عجیب بود که دکتر با اون شدت شکم منو تکون میداد تا تو رو وادار به چرخیدن کنه. البته تو هم کوتاه نمیامدی مامانی و خیلی طول کشید تا بچرخی. بمیرم برات که مثل مامانی و بابایی ت تنبلی و بیشتر از هر چیز عاشق لم دادنی! بالاخره دکتر موفق شد تو را راضی کنه که بچرخی و من و بابایی هم دیدیم که تو پسر هستی.

فردای اون روز یعنی 7 آذرماه من رفتم آزمایشگاه آرمین و جواب سونوگرافی روز قبل رو هم با خودم بردم و اونجا ازم خون گرفتن برای آزمایش های غربالگری. حدود یک هفته ی بعد جوابم حاضر شد و بردم به خانوم دکتر طهماسبی نشون دادم و خداروشکر راضی بود.

توی این سونوگرافی وزن حبه ی مامان 77 گرم بود ولی نتونستم بفهمم قدت چقدر بود. آخرین باری که پیش دکتر طهماسبی بودم، بهم گفت توی ماه پنجم باید یک سونوگرافی دیگه انجام بدی و همه ی اجزای جنین دیده بشه که خدای ناکرده ناهنجاری وجود نداشته باشه. انشالله فردا باز هم از مطب دکتر قدوسی وقت میگیرم تا بیام و تو رو ببینم پسرکم...

 

 

 

پی نوشت1:

دکتر محسن قدوسی

جراح و متخصص زنان، زایمان و نازایی و (جنین شناسی)

تلفن: 22270126

آدرس: خیابان شریعتی، بالاتر از تقاطع میرداماد، کوچه فلسفی، پلاک 12،  طبقه چهارم

 

پی نوشت2:

آزمایشگاه آرمین

تلفن:  88732773

آدرس: خیابان قائم مقام شمالی، نرسیده به خیابان بهشتی، نبش کوچه هشتم، ساختمان پزشکان 183، طبقه دوم

 

   + ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد