Lilypie Maternity tickers حبّه

حبّه

حبه و نخودی/خاطرات بچه دوم

اولین عکس های نی نی

سلام عزیزم. در چه حالی معجزه ی من؟ فکر کنم الان دیگه بالاخره خوابیده باشی چون کمتر وول میزنی. ووروجکه مامان فدات شم الهی. به بابایی میگم پس این پسرمون کی میخوابه؟ این که مدام داره وول میزنه!

ولی خیلی زرنگی! تا حالا غیر از بابایی خودت رو به هیچکس نشون ندادی. خاله هات میان کنار مامانی میشینن و دستشون رو میذارن روی شکم مامانی که حرکات تو رو حس کنن. اما تو همیشه شیطنتت گل میکنه و میری قایم میشی و تا کسی دستشو میذاره روی شکم مامانی دیگه تکون نمی خوری.

ولی بابایی همیشه باهات حرف میزنه و قوربون صدقه ات میره و تو هم همیشه خودت رو برای بابایی لوس میکنی و کلی براش وول میزنی. مثل اینکه خیلی ذوق میکنی وقتی بابایی لحنش رو بچه گونه میکنه و صدات میکنه که: پسرم! پسر نازم! حسین آقا! بیداری یا خواب؟ حسین! بابایی! وول بزن ببینم بابایی.

انشالله می خواهیم اسمت رو بذاریم حسین. وقتی فهمیدیم تو پسر هستی، من به بابایی گفتم که اصلن دلم نمیخواد پسرم اسم دو قسمتی داشته باشه و فقط یک اسم. گفتم دلم میخواد اسم پسرم حسین، علی یا اباالفضل باشه. بابایی هم از بین سه تا اسمی که من گفتم، اسم حسین رو برات انتخاب کرد. اسمت مبارکت باشه پسرم. امیدوارم شبیه امام مهربونت حضرت سیدالشهدا علیه السلام و در راه و مسیر ایشون زندگی کنی و در راه ایشون هم از دنیا بری.

شاید بعضی ها به من بگن چقدر بی رحم هستم که از مرگ طفلم حرف میزنم. اما هرگز اینطور نیست که من طفلم رو کمتر از بقیه مادرها دوست داشته باشم. فقط من نمیخوام خودمو پشت بازی های زندگی قایم کنم و خودم رو گول بزنم که واقعیت رو نبینم. من میدونم مرگ واقعیت زندگیه هر کسیه و بدنیا اومدن لزوماً با مرگ همراهه و من برای پسر مهربون و قوی و شجاعم بهترین زندگی و بهترین مرگ رو آرزو میکنم.

راستی 5شنبه یعن 6 بهمن نی نی خاله مُنا بدنیا اومد. نی نی ش پسره ولی من هنوز اسمش رو نمی دونم. خاله مُنا دختردایی مامانی هستش و هم سن مامانی و خاله مُنا و مامانی از بچگی با هم بزرگ شدن. جالبه که الان پسرهامون هم تقریبن هم سن و سال همدیگه هستن.

راستشو بخوای تولد نی نی ِ خاله مُنا همزمان با تولد مامانی بود و از طرفی بدنیا اومدنه تو هم همزمان با تولد خاله مُنا میشه انشالله. دلم داره میره که برم نی نی شو ببینم. این همه ذوق و اشتیاقم برای خودم هم جالبه. از روی حس خودم می تونم بفهمم دیگران هم نسبت به من و نی نی م چه حسی دارن.

تولد مامانی هم 7 بهمن هستش. 5شنبه یکی دو تا از دوست های مامانی اومدن و با من و تو و بابایی و خاله سی سی، یه ذره تولدبازی کردیم. کلی هم عکس سه تایی انداختیم یعنی من و تو و بابایی.

مامان بزرگت رفته مشهد زیارت و انشالله سلامت باشه و به سلامت هم پیش ما برگرده. بابایی برام یه کیف خرید که خیلی دوسش دارم. میخواست کیک هم بخره که بهش گفتم خاله سی سی کیک خریده و بابایی مثلن عصبانی شد و گفت چه معنی داره توی کار شوهر دخالت میکنن! خودم می خواستم بخرم!

تازگیها وقتی وول میزنی، احساس میکنم به مثانه ام فشار میاد و فوری باید برم دستشویی. میخوام هرچی عکس که تا حالا ازت دارم بذارم اینجا تا خاله های مهربونت پسرک ناز منو ببینن. یک عکس هم از مامانی و بابایی میذارم تا معلوم بشه پسرک ناز من تقریبن چه شکلی قراره بشه آخه بابا. قوربونت برم الهی...

 

 

 هفته پنجم بارداری

(حبه ی مامان اندازه ی یک نقطه است و دکتر ضربانش رو روی مانیتور می بینه)

 

 

 

 

هفته هفتم بارداری

(حبه ی مامان به اندازه ی یک لکه است و همه ی وجودش قلبشه فقط و مامان صدای قلبش رو میشنوه)

 

 

 

 

هفته 13 بارداری

(حبه ی مامان 77 گرم وزن داره و مامانی و بابایی حتی کف پاش رو دیدن)

 

 

 

 

هفته 13 بارداری

 

 

 

هفته 13 بارداری

 

 

 

هفته 13 بارداری

 

 

   + ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()