Lilypie Maternity tickers حبّه

حبّه

حبه و نخودی/خاطرات بچه دوم

عیدی تازه ی من...

سلام مامانی؛ سلام پسرک نازم؛ سلام عسل مامان؛ چه خبرا؟ توپول موپول شدی یا نه؟ من که دیگه دارم توی آسمونا سیر میکنم از لذت بی پایانی که حرکاتت بهم هدیه میده. ساعت ها میشینم و زل میزنم به شکمم و هی تو وول میزنی و هی من کیف میکنم، هی باز تو وول میزنی و هی باز من کیف میکنم. خاله سی سی میخنده و بهم میگه مگه دیوونه شدی دختر! تو کاری غیر از زل زدن به شکمت نداری؟؟!! ولی من دست بر نمیدارم و باز هم ادامه میدم.

ای خدا...خوابیدن، خوابیدن، خوابیدن... چه آرزوی دور از دسترسی به نظر میاد. دیشب خودت شاهد بودی که من سر ساعت 1 و سر ساعت 2 و سر ساعت 3 و سر ساعت 4 و سر ساعت 5 بصورت کاملن دقیق و منظم، پاشدم رفتم دستشویی و بقیه ش هم فقط داشتم مدل خوابیدنم رو عوض میکردم و با حسرت در جستجوی یک مدلی بودم که بشه باهاش خوابید. بالاخره بعد از نماز درست و حسابی خوابم برد ولی خیلی زود دوباره برای رفتن به اداره بیدار شدم. همش فدای سرت. نمی خوام مامان غرغرو باشم. فقط میخوام تا جایی که میشه همه ی لحظات با تو بودن رو ثبت کنم.

این روزها توی هفته 29 بارداری هستم. من می تونم تحریکت کنم و وادارت کنم که حرکت کنی. وقتی از یک جای تاریک میرم به یک جای روشن تو تکون میخوری و وقتی شکمم رو لمس میکنم و از روی شکمم تو رو نوازش میکنم و حسابی گرمت میکنم، تو انقدر برام وول میزنی که ذوق مرگ میشم. مامان بزرگت میگه انقدر به بچه ور نرو! شیطون میشه ها!!! امروز خاله صدف هم همین حرف رو میزد. بهم گفت به تو ور نرم و بذارم راحت باشی. من بهش گفتم که عاشق بازی کردن با تو هستم و انقدر باهات بازی میکنم که باهوش ترین پسر بچه ی روی زمین بشی.

وقتی من دو سه تا بالش میذارم پشتم و سعی میکنم نشسته بخوابم، بابایی میاد کنارم دراز میکشه و بازوش رو میندازه دور شکم من و اینجوری میخواد که تو رو بغل کنه و بدون اینکه من حرفی بزنم یا اعتراضی بکنم، خودش به من میگه: با تو کاری ندارم که! میخوام با پسرم حرف بزنم. بعد قوربون صدقه ت میره و باهات حرف میزنه و تو هم هی توی دل مامانی لگد میزنی. بابایی هم بهت میگه یواش تر پسرم! چقدر محکم لگد میزنی!

گاهی هم بابایی دستش رو میذاره روی شکمم و 5-6 تا نبض پشت سر هم و منظم رو حس میکنه.

به بابایی میگم: پسرمون داره سکسکه میکنه.

غصه میخوره و میگه: الهی بمیرم! بچه م اذیت میشه!

من میگم: نگران نباش! سکسکه ش طبیعیه!

باز بابایی با غصه میگه: نخیر! آدم بزرگا هم سکسکه میکنن اذیت میشن، چه برسه به بچه م!

خدا به یکی از آقایون همکارای مامانی یه دونه دخترک نانازی داده که اسمش رو هم گذاشتن (فاطمه) خانوم. این آقای همکار مامانی، از دوستای قدیمی بابایی هم هستش. چند روز پیش با بابایی رفتیم و یه لباس دخترونه ی خیلی خوشگل خریدیم هدیه برام فاطمه خانوم. من خیلی هیجان زده بودم، چون داشتیم برای اولین بار لباس دخترونه میخریدیم. یک سارافون صورتی مخمل که توردوزی های قلاب بافی داره با بلوز زیرش که سفید بود. وای خدا...کی حبه ی خودم میاد که بغلش کنم پس خدااااااا...

مامان بزرگت برای عید نوروز امسال سه تا سبزه گذاشته و گفت سبزه ها رو به نیت مامانی و بابایی و حبه شون گذاشته. دو تا بزرگتر و یه دونه کوچولو موچولو.

دیگه میخوام کم کم اتاقت رو برات آماده کنم. البته الان اسباب کشی داریم و انشالله میریم خونه ی جدید. خوشبختانه امکانش رو داریم که یک اتاق مستقل هم برای حبه مون داشته باشیم. الحمدلله...

 

 

هفته 29 بارداری:

کودک در این هفته تقریبا تمام فضای رحم مادر را اشغال می نماید. رشد کودک از این هفته به بعد کمتر از یک سانتیمتر در هفته است. همچنین از این هفته به بعد هفته ای 200 گرم به وزن کودک اضافه می شود.

در این هفته غدد فوق کلیوی در کودک شروع به ساخت هورمون های جنسی مثل استروژن می نماید به همین علت به نظرمی رسد که هورمون پرولاکتین که هورمون سازنده شیر در سینه های مادر است در این هفته تحت تاثیر این هورمونها تحریک و ترشح می شود. در این هفته قد کودک حدودا" به 29 سانتیمتر و وزن او به 1250 گرم می رسد.

اگر مادر باردار در این هفته در وان حمام نماید یا به استخر برود به علت سبک تر شدن بدن در آب بخوبی می تواند حرکات کودک را زمانی که از یک طرف شکم به طرف دیگر می رود حس کند. حرکات مربوط به دست های کودک ملایمتر از حرکات مربوط به پاهای کودک است.

بعلت بزرگی و فشار رحم بر روی مثانه احساس تکرر ادرار خواهید داشت. از این هفته به بعد بعلت سنگین تر شدن بدن خود بیشتر تمایل به نشستن و استراحت پیدا می کنید. در این هفته مایعی به نام کلستروم یا آغوز از سینه شما ترشح می شود که این مایع غذای اولیه کودک پس از تولد است.

ماهیچه ها و ریه او به رشد خود ادامه می دهند و سر او بزرگتر می شود تا با مغز در حال رشد او (که در حال ساختن میلیاردها سلول عصبی است) هماهنگ شود. با این سرعت بالای رشد نباید تعجب کرد که نیازهای غذایی کودک شما در این سه ماهه به حداکثر مقدار خود می رسند.

برای اینکه نیازهای غذایی خود و کودکتان را به خوبی تامین کنید، به مقادیر زیادی پروتئین، ویتامین C، اسید فولیک، آهن و کلسیم نیاز دارید. اسکلت کودک شما در حال محکم شدن است و به همین دلیل بدن او هر روز حدود به 200 میلی گرم کلسیم نیاز دارد.

اکنون شما باید بتوانید حرکات کودک خود را به خوبی حس کنید. به ضرباتی که کودکتان با آرنج یا پایش می زند توجه کنید و اگر احساس کردید که فعالیت کودکتان کم شده است به پزشک خود خبر دهید. او ممکن است از شما بخواهد تا تعداد حرکات جنین یا ضرباتی را که به بدن شما وارد می کند بشمارید، تا مطمئن شود که مشکلی وجود ندارد.


ممکن است به برخی از عارضه های قدیمی، مثل سوزش معده و یبوست دوباره دچار شوید. هورمون پروژسترون که در دوران حاملگی ترشح می شود عضلات بدن شما را سست و آزاد می کند که شامل عضلات معده و روده نیز می شود.

شل شدن عضلات به اضافه ازدحامی که در شکم شماست سرعت هضم غذا را کاهش می دهد، بخصوص بعد از صرف یک وعده غذای سنگین ممکن است در معده و روده شما گاز یا نفخ تولید کند. بواسیر نیز مشکل دیگری است که می توانید آن را ناشی از رشد رحم (و همچنین یبوست) بدانید. بواسیر که به رگهای خونی متورم در ناحیه مقعدی گفته می شود در دوران حاملگی بسیار شایع است و معمولا پس از زایمان به سرعت از بین می رود. اگر این عارضه همراه با خارش یا درد باشد، می توانید در یک لگن یا وان کوچک از آب گرم (که کفلها و مقعد را بپوشاند) بنشینید و یا از کیسه آب گرم یا کمپرس سرد در محل عارضه استفاده کنید.

همچنین از نشستن یا ایستادن به مدت طولانی اجتناب کنید. از مصرف هرگونه مواد دارویی بدون تجویز پزشک خودداری کنید و هرگونه خونریزی مقعدی را سریعا به او اطلاع دهید. برای جلوگیری از بروز یبوست از غذاهای فیبردار استفاده کنید، مقادیر زیاد آب بنوشید و یک تمرین ورزشی منظم داشته باشید.


تعداد کمی از خانم های حامله ممکن است به عارضه "افت فشار خون خوابیده" مبتلا شوند. این حالت ناشی از کاهش فشار خون است و هنگامی که این خانمها به پشت دراز می کشند ضربان قلب و فشار خون آنها تغییر می کند؛ ممکن است به سرگیجه دچار شوند و با تغییر وضعیت سرگیجه آنها از بین می رود. همچنین ممکن است هنگامی که به سرعت تغییر وضعیت می دهید دچار سرگیجه شوید. برای اجتناب از این عارضه هنگامی که می خواهید از حالت درازکش به حالت نشسته و سپس به حالت ایستاده تغییر وضعیت دهید این کار را به آرامی انجام دهید.

   + ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ماه هفتم بارداری

سلام حبه ی مامان! سلام وول وولی ِ من! قوربونت برم الهی! دلم خیلی برات تنگ شده! پس کجایی مامان جون؟ کی میای توی بغل مامان پس؟ همه برای دیدنت لحظه شماری میکنن و دیگه دارن کم کم بی تاب میشن که هرچه زودتر ببیننت.

این روزها توی هفته 28 بارداری هستم. هفته های پیش یه کم غمگین بودم و هی شب و روز الکی و بی دلیل و با دلیل، گریه میکردم. دکتر بهم قرص های ویتامین ب1 و ویتامین ب6 داد و گفت سعی کن با سرگرمی و با کمک همین قرص ها، جلوی افسرده شدنت رو بگیری؛ وگرنه مجبور میشیم بهت دارو بدیم.

دکتر بهم گفت نباید تنها بمونی و خیلی بیشتر با دوست هات رفت و آمد داشته باش و ورزش کن و خرید کن و سعی کن همش کارایی که باعث شاد شدنت میشن رو انجام بدی. دکتر ازم پرسید کارت چیه و گفتم که کارم در ارتباط با اخبار هستش. دکتر گفت کار خبر هم خیلی دپرسیو هستش و باید تلاش مضاعف داشته باشی و حتی اثر دپرسیو کارت رو هم از بین ببری.

به بابایی گفتم دکترم این حرفارو زده و نظریات مختلف محققان رو درباره افسردگی بارداری بهش گفتم. بابایی بهم گفت: محققان حضور همسری مهربان و توپول را ضد افسردگی می دانند‬

الان بعد از مدتی که قرص ها رو خوردم بهترم و کمتر گریه میکنم؛ ولی بعضی چیزای زندگی رو نمیشه تغییر داد. شاید توی این مدت 3-4 بار بیشتر اشکم درنیامد. ولی همچنان عصبی هستم و به شدت تحریک پذیر و با کوچک ترین تلنگری از کوره درمیرم. به شدت میخوام همه چیز درست و مرتب باشه و به شدت میخوام که همه چیز "بو" نده! از "بو" خیلی عصبی میشم.

هر روز شکمم بزرگ و بزرگ تر میشه و من کشیدگی ها رو در اطراف شکمم کاملن حس میکنم که اغلب همراه با درد خفیفی هم هست. حالا با بزرگ تر شدنه شکمم، اطراف نافم خیلی خیلی خارش دارم و از این خارش بی تاب میشم. اما بشدت سعی میکنم اصلن نخارونمش. نافم کشیده میشه و تا حدی هم بیرون زده.

به بابایی گفتم حبه کوچولومون خیلی اومده بالاتر و دیگه ضربه هاش به اطراف معده م هست. بابایی گفت: حواست باشه یوهو هضمش نکنی!!!! منم کم نیاوردم و بهش گفتم: نگران نباش!‌ حواسم هست!

راستی یه لحاف خیلی خوشگل دارم برات میدوزم و چند تا ملحفه و روبالشی هم میخوام برات بدوزم و چند تا هم زیرانداز. مامان بزرگت و خاله سی سی هم کلی چیز دارن برات میدوزن و می بافن. نیومده همه عاشقت هستن شیرینی ِ مامان.

 

کلیک: افسردگی در دوران باردارى

 

 

 

   + ; ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

روزهای سنگین شدن

سلام مامانی جون...

خیلی وقته که میخوام برات بنویسم ولی همینجور هی جون ندارم و نمی نویسم. خوشگل مامان! توی این مدت خیلی بزرگتر شدی الحمدلله و من کاملن کشیدگی و بزرگ شدن شکمم رو از داخل احساس میکنم. حرکاتت خیلی قوی شده و حسابی لگد میزنی توی شکم مامان. بابایی باهام شوخی میکنه و بهم میگه اگر منو اذیت کنی میگم پسرم بهت لگد بزنه ها!! دیگه خودت میدونی! منم ذوق میکنم. چون عاشق لگد زدنات هستم.

گاهی حرکاتت خیلی شدید میشه و من دلم میریزه چون حرکات به این بزرگی و به این شدت برام غیرمنتظره است. وقتی سردت میشه هیچ تکون نمیخوری. ولی وقتی خوب شکمم رو می پوشونم یا پتو میندازم روم، حسابی وول میزنی و خودنمایی میکنی. هر وقت هم که بخوام روی کاری تمرکز کنم، باز تو شروع میکنی به وول زدنای خیلی زیاد و توجه منو از هر کاری که بهش مشغول باشم، کاملن برمیگردونی طرف خودت. قوربونت برم پسرک نازم.

آخرین باری که من و بابایی دیدیمت وزن 550 گرم و قد 25 سانتی متری داشتی. 11 بهمنماه با بابایی رفتیم سونوگرافی باز هم پیش دکتر قدوسی. از هفته قبلش وقت گرفته بودم و ساعت 5 با تاکسی با بابایی رفتیم مطب دکتر. با ماشین خودمون نرفتیم چون برای جای پارک به دردسر می افتادیم. کمی منتظر نشستیم تا اینکه نوبت مون شد. من دراز کشیدم روی تخت و بابایی نشست روی صندلی و بعد پسر نازمون رو توی مانیتور روبروی دکتر دیدیم. دکتر همه ی اجزای بدنت رو به ما نشون میداد و ما هم ذوق میکردیم. باز هم صدای قلبت رو شنیدیم و صدای جریان خون بند ناف و جفت رو هم شنیدیم. کلیه ها، قلب، مثانه، معده، ستون فقرات، دنده ها، استخوان های ران و بازو، سر، پوسته سر، شکم، انگشت های دست ها و پاها و خلاصه کلی از اعضای بدنت رو دیدیم. همش هم دست و پاهات رو تکون میدادی و کف پات رو تا کنار سرت میاوردی بالا و ما هی ذوق میکردیم. یک بار هم دهنت رو دوبار باز کردی، شبیه خمیازه کشیدن. بابایی گفت: ببین! پسرم از الان داره میگه باااااااباااا. از این حرف بابایی کلی خندیدیم. دکتر فیلم سونوگرافیت رو بهمون داد و من بیشتر از 20 بار نگاهش کردم.

راستی مامانی، رفتم نی نی خاله منا رو هم دیدم. چقدر کوچولو بود، نازی... اسمش رو گذاشتن محمدپارسا. الان محمدپارسا دیگه یک ماهش شده. همون اول که بدنیا اومده بود من دو بار رفتم خونه شون و دیدمش ولی دیگه هم نا و هم انرژی نداشتم این کار رو بکنم. یعنی دیگه انرژی برای هیچ کاری ندارم و بیشتر از هرکاری دلم میخواد همش بخوابم. البته خواب که نه‌! چون خوابیدن واقعن برام سخت شده و بیشتر ساعات شب بیدار هستم و یا چند تا بالش میذارم پشتم و نشسته میخوابم و هی میشینم و پا میشم و راه میرم و باز میخوابم و هزار بار پهلو به پهلو میشم و برای هر بار چرخیدن هم میشینم و آروم میچرخم و بعد دوباره دراز میکشم و خودم دیوونه میشم و خواب بابایی بیچاره رو هم خراب میکنم.

الان توی ماه هفتم بارداری هستم. نتیجه سونوگرافی رو که بردم پیش دکتر طهماسبی راضی بود و بهم گفت زمان زایمان خیلی زودتر از اونوقتی هست که من فکرش رو میکردم و سونوگرافی هم همیشه هفته هاش از هفته های خودم جلوتره. خلاصه که دلم داره درمیاد ببینمت دیگه و هرچه زودتر بگیرمت توی بغلم و بهت شیر بدم و نازت کنم و هی عاشقت بشم و عاشقت بشم.

   + ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()