Lilypie Maternity tickers حبّه

حبّه

حبه و نخودی/خاطرات بچه دوم

گردش بهاره

سلام مامان جونی

مامانی دیروز رفت دکتر. دکتر ازم راضی بود. جواب آزمایشم رو دید و لبخند زد و بهم گفت آفرین! قندت خیلی خوبه. بعد هم که رفتم روی ترازو باز بهم گفت آفرین وزنت هم خوبه. بعد هم دراز کشیدم تا دکتر شکمم رو معاینه کرد و با متر اندازه گرفت و فشار خونم رو هم گرفت و الحمدلله همه ش خوب بود.

بهترین قسمت معاینه مثل همیشه زمانی بود که دکتر صدای قلب کوچولوی جوجوم رو پخش کرد و خودش با شیطنت یه نگاهی به من انداخت که واکنش منو ببینه. منم نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم. هم از حرکتی که دکتر کرد و هم از اوج لذت شنیدن صدای قلب حبه م.

این روزها وارد هفته 35 بارداری شدم. توی این مدت نزدیک 10 کیلو وزنم اضافه شده. فکر میکنم این مقدار باید مناسب باشه. در کل چند روزی هست که حالم خوب نیست. خستگی، سنگینی، سردرد، کمردرد، دلدرد، کلافگی... همه رو به دکتر گفتم و دکتر همه ش رو گفت اشکالی نداره و دیگه توی ماه آخر همه ی این کلافگی ها هست.

پریشب یک ساعت قبل از اذان مغرب رفتم پیاده روی. پارک شریعتی امسال بهشت لاله ها شده و آدم واقعا از تماشای لاله ها لذت میبره. مامانی و حبه هم از کنار پارک راه رفتن و حسابی از دیدن لاله ها لذت بردن. وقتی رسیدم به آخرای پارک یه کم خسته شده بودم. اونجا زمین بازی بچه هاست و من همونجا نشستم و به بازی بچه ها نگاه کردم و همش به حبه ی خودم فکر کردم.

یه کم بعد، بابایی بهم زنگ زد و گفت من اومدم خونه، چرا تنهایی رفتی؟ من که بهت مسج داده بودم میام با هم بریم. بابایی راست میگفت ولی مشکل این بود که مسج بابایی به من نرسیده بود. از دست این سیستم های آنتن دهی!

بابایی گفت همونجا بمون تا منم بیام پیشت. حدود 10 دقیقه بعدش، بابایی هم اومد پیشم و دوباره با هم دیگه رفتیم لاله ها رو تماشا کردیم و کلی لذت بردیم و سه تایی پیاده روی رو به طرف سیدخندان ادامه دادیم. اونجا بستنی قیفی دستگاهی بود که من دلم خواست و دو تا خریدیم و خوردیم. بعدشم رفتیم مغازه سی دی فروشی و کلی سی دی موزیک خریدیم. مجموعه کلاه قرمزی 91 رو هم خریدیم که من خیلی دوسش دارم.

برای سه شنبه وقت گرفتم که برم سونوگرافی. یک سونوگرافی کامل برای بررسی سلامت جنین. دیگه انشالله این آخرین سونوگرافی هستش. بعدش دیگه بجای عکس و فیلم نی نی، خوده حبه م می پره توی بغلم.

   + ; ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

روزهای خوش بارداری

سلام مامانی جونی... خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟ توپولی؟ خوش میگذره؟ تو هم مثل مامانی گرمته یا نه جات خوبه فعلن؟ این روزا کلی داری شیطونی میکنی و واقعن حس میکنم که دیگه دلت میخواد زودتر از دل مامانی بیای بیرون. خیلی بهت فکر میکنم ولی واقعن هنوز هم تصور کردنت برام خیلی سخته. اصلن گاهی هنوز باورم نمیشه که من باردارم و گاهی انگار یوهو از خواب پریده باشم، چشم میدوزم به شکمم و توی دلم از خودم می پرسم: این منم؟ این منم؟ این منم؟

از ابتدای بارداریم همه خیلی کمکم میکردن؛ آشنا و غریبه. الان دیگه همه خیلی بیشتر هوام رو دارن. نمیذارن کاری کنم و مدام بهم تذکر میدن که مراقب باشم یا خودم رو خسته نکنم. هر وقت میرم خرید، بدون اینکه چیزی بگم، فروشنده ها خریدهام رو تا توی ماشین میارن. اگر چیزی از دستم بیوفته همه سریع خودشون رو میرسونن تا من خم نشم. مثلن دیروز که سوار تاکسی بودم، موبایلم از دستم افتاد و آقای راننده پیاده شد و برام آوردش. همه ی این کارا فقط و فقط واسه خاطر نازنین پسرک نازمه. پسرک من هدیه با ارزشی هستش از طرف خدا که مثل یه جواهر باید توی قلبمون نگهش داریم.

نمیدونم گفتم یا نه ولی پنجشنبه 17 فروردین بالاخره اثاث کشی کردیم. تا حالا هم با کمک خاله ها کلی از وسایل خونه رو چیدیم. بابایی بیشتر از همه زحمت کشید.

توی همین هفته کمد اتاقت رو هم آوردن و یه آقایی هم اومد و تخت و کالسکه و صندلی ت رو راه انداخت. چون این وسایل رو از مغازه ی خودشون خریده بودیم و بهمون گفت خبر بدین تا خودم بیام بازشون کنم که اگر شکستگی یا مشکلی داشت، نیوفته گردن خودتون و هم اینکه شاید آشنایی نداشته باشین و ناخواسته باعث شکستنش بشین.

دیشب با بابایی و خاله سی سی و مامان بزرگ مهربونت اتاقت رو درست کردیم و لباساتم توی کمدت آویزون کردیم. خیلی اتاقت ناز و خوشگل شده و من خیلی دوسش دارم.

مامان بزرگ خیلی خیلی مهربونت دلش میخواد هرچیزی رو که توی این دنیا واسه یه نوزاد لازم باشه یا حتی یه کم هم لازم باشه، برات بخره. تا حالا هم واقعن سنگ تموم گذاشته و همه چیز برات خریده. دیروز هم برات یک صندلی ناهارخوری و یک وان حمام و یک بلوز و شلوار مردونه نیوبورن و یک شلوار لی خیلی خیلی خوشگل خرید. ولی بعضی چیزا رو من خودم نذاشتم بخره. گفتم مدت استفاده بعضی چیزا خیلی کمه و بیخود پول حروم کردنه و واقعن اونقدرها هم ضروری نیستن. اما با این حال باز هم خیلی وسیله داری که اغلب ضروری هستن ولی حتی بدون این وسایل هم میشه یه بچه رو بزرگ کرد. اصلن دلم نمیخواد پسرکم لوس و نازپروده باشه. دلم میخواد همه ی نیازهاش تأمین باشه و در عین حال بخشنده باشه و لوس هم نباشه.

به احتمال زیاد، یکی از همبازی هات، فاطمه کوچولو هستش. فاطمه الان 2 سال و نیم سن داره و دختر یکی از دوستای مامانی هستش که خیلی به مامانی سر میزنه و خیلی کمکش میکنه.

همبازی دیگه ت هم احتمالن پسر خاله مُنا هستش. محمدپارسا کوچولو! چقدر بزرگ شده گوگولی. برای عید که دیدیمشون کلی توی این دو ماه رشد کرده بود و همش دست و پا میزد و یه لحظه هم آروم نمیگرفت و من هی یاد حبه ی ناز خودم میوفتادم که همینجوری مثل محمدپارسا داره مدام توی شکم مامانی وول میزنه و لگد می پرونه و میچرخه و قل میخوره... انقدر که مامانی خسته میشه ولی حبه ی مامانی خسته نمیشه و ادامه میده. فدات بشم الهی جوجو نازم.

آخرین بار که رفتم دکتر، بهش گفتم خیلی احساس خستگی دارم. دکتر برام آزمایش قند نوشت که انجامش دادم و جوابش رو هم گرفتم و قندم نه تنها بالا نبود، که پایین هم بود و البته یه مقداری کم خونی هم توی آزمایشم هست که باز میرم دکتر که ببینم برای این موارد چه دستور و توصیه ای برام داره. قوربونت برم گولو گولو جونم. دلم میخواد زودتر برم سونوگرافی تا زودتر از وضعیت نازاردردانه م باخبر بشم. (نازاردردانه اصطلاح خاله شعله است که مامانی خوشش میاد)

   + ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

ماه هشتم بارداری

سلام مانقوری جونم!

عیدت مبارک!

صد سال به این سالها!

هر روزتان نوروز!

نوروزتان پیروز!

چجوری هستی حبه ی مامانی؟

می بینم که کلی توپول موپول شدی. نکنه همش آجیل و شیرینی خورده باشی توی عید!؟ فکر نکنم! چون مامانی که هیچی آجیل نخورد و شیرینی هم کم خورد؛ چون قبل از عید که مامانی رفته بود دکتر، خانوم دکتر بهش تذکر داد که: نکنه بشینی توی عید واسه خودت آجیل بخوریهااا! پس موضوع عید و آجیل و این حرفا نیست. پسرک ناناز مامانی داره گردالی میشه که زودتر بپره توی بغل مامان و حسابی بغلی بشه! کم کم حبه ی مامانی هم مثل مامانی دلش داره خیلی تنگ میشه.

الان توی هفته 33 بارداری هستم و همه چیز خیلی سخت شده. خواب شب ها واقعا سخته. همه ی بدنم بی حس میشه. مخصوصاً زانوهام. چون روی همدیگه می مونه. البته معمولا یک بالش میذارم بین زانوهام ولی باز هم خیلی تاثیر نداره. این روزها کمرم هم خیلی بی حسه. کلافه م میکنه و نمیدونم بشینم یا پاشم یا راه برم یا کار کنم یا استراحت کنم. وقتی کمربند بارداری می بندم راحت ترم. چون سنگینی شکمم رو میگیره و دیگه کشش شکم ِ سنگینم کمتر آزارم میده. ولی کمربند هم زیادش کلافه م میکنه.

هنوز مجبورم بیام سر کار. یعنی تا جایی که بتونم باید بیام سر کار. چون هرچی زودتر برم مرخصی، از زمان مرخصی بعد از زایمانم کمتر میشه و کمتر میتونم پیش مانقوری جونم باشم.

انشالله سه شنبه دوباره میرم پیش دکتر. قبل از عید که رفته بودم دکتر، برای همین سه شنبه بهم وقت داد که دوباره برم تا وضعیتم رو چک کنه. این بار دیگه باید در مورد زایمان و بیمارستان و هزینه ها با خانوم دکتر صحبت کنم. اگر خدا بخواد، پسرکم قراره که توی بیمارستان ایرانمهر به دنیا بیاد. پسر دایی هات هم توی همون بیمارستان بدنیا اومدن.

امسال بابایی همراه عیدیش یک کارت پستال خوشگلونه هم به مامانی هدیه کرد. توی کارت پستالش هم برای مامانی نوشته بود: امسال برای من و تو با هر سال فرق داره. چون امسال ما منتظر پسر کوچولومون هستیم...

چهارشنبه، 9 فروردین با بابایی رفتیم یک میز تلویزیون خریدیم و یک کمد هم برای اتاق پسرکمون خریدیم. کمد اتاقت رو بابایی انتخاب کرد. خیلی خوشگله و خیلی هم تک و خاصه. یعنی هیچ کدوم از کمدایی که اونجا بود، شبیه کمد پسرکمون نیست. قراره 20 فروردین کمدت رو بیارن. انشالله عکسش رو میذارم تا خاله هات هم ببیننش. پنجشنبه هم با بابایی رفتیم برای اتاقت موکت سبز خریدیم.

هنوز فرصت نکردیم اثاث کشی کنیم. با اینکه خیلی دیره ولی بابایی هنوز فرصت نداره و فعلا گفته جمعه آینده اثاث کشی می کنیم. به بابایی میگم: من دیگه خیلی سنگین شدم و کار کردن برام خیلی سخته و روز به روز هم سخت تر میشه. بابایی هم میگه: قرار نیست تو کاری کنی. من خودم اثاث کشی میکنم و بعدش هم تو فقط بگو و من خودم همه چیز رو می چینم. نمیدونم چی میشه. نگرانم...

یواش تر مامان جونی! بذار بنویسم قوربونت برم...

 

هفته 33 بارداری

در این هفته جنین سی و سه هفته است. اگر امکان داشت که دست جنین را بگیریم، جنین می توانست دست ما را فشار دهد.

ناخنهای پا آنقدر بلند شده اند که از انگشتان بیرون آمده اند. بند ناف نیم متر طول دارد و 1 تا 2 سانتی متر هم پهنای آن است. فشار داخل بند ناف و لغزندگی آن مانع از گره خوردن آن می شود. اما اگر هم این اتفاق بیفتد به طور معمول خودش باز می شود.

جنین از بند ناف به عنوان اسباب بازی استفاده می کند و آن را می جود، اما نمی تواند آنقدر محکم بجود که به بند ناف آسیبی برسد. در هفته های آخر حاملگی جنین بیشترین وزن را می گیرد و گاهی بیشتر از 200 گرم در هفته چاق می شود.

همه ی حسهای جنین خوب رشد و تکامل پیدا کرده به خصوص حس شنوایی که جنین به وسیله ی آن به صداهای دنیای جدیدی که به آن وارد خواهد شد را می شنود.

سلامت جنین بسیار مهم است. اگر مادر یا که پدر برای جنین شعر بخوانند جنین به طور حتم این صدا را بعد از تولد می شناسد. خودت بهتر می دانی که چه شعری برای فرزندت بهتر است تا احساس آرامش کند.

باید به فکر خود و جنین باشی. مادر باید در این هفته های آخر استراحت کند و نیروی بیشتری ذخیره کند و از کارهایی که مادر را خسته می کند بپرهیزد. تا می توانی از اطرافیان و اقوام کمک بگیر. با همسرت حرف بزن و به او بگو که به چه چیزی نیاز داری تا بتوانی بیشتر استراحت کنی. طول رحم در این هفته 32 سانتی متر است.

بند ناف 50 سانتی متر طول و 1 تا 2 سانتی متر هم پهنا دارد. طول جنین 42،5 سانتی متر و وزن آن 2500 گرم است.

چروکها و همچنین رنگ سرخ پوست او کمتر شده و در حالی که اکثر استخوانهای او در حال سخت شدن هستند جمجمه او هنوز نرم بوده و استخوانهای جمجمه کاملا به یکدیگر نچسبیده اند. این امر به او کمک می کند تا راحت تر از مجرای زایمان عبور کرده و به دنیا بیاید.

کودک در این هفته بطور کامل شکل می گیرد. ولی هنوز هم اندامش ظریف و باریک است. اگر کودک در این هفته متولد شود شانس بالایی برای زنده ماندن خواهد داشت. البته بعد از تولد کودک حتما" نیاز به قرار گرفتن در دستگاه انکوباتور (دستگاه نگهدارنده کودکان نارس یا مبتلا به بیماریهای خاص) دارد؛ زیرا چربی زیرپوستی کودک هنوز کم است.

حرکات کودک در این هفته با قدرت زیادی همراه است و ممکن است کاملا" دردناک باشد. با گذشت هفته ها فضای خالی دور کودک در رحم مادر کمتر و کمتر می گردد. بعد از این هفته باید وضعیت قرارگیری کودک از نظر وضعیت سر کودک در رحم مادر کنترل گردد.

 شما ممکن است درد و یا حتی کرختی در انگشتها، مچ و دستهای خود حس کنید. بافتهای مچ دست شما همانند بقیه بافتهای بدنتان ممکن است متورم شوند. در این صورت فشار در کانال مچ (که یک مجرای استخوانی در مچ دست شماست) افزایش می یابد. عصبهایی که از این مجرا عبور می کنند تحت فشار قرار می گیرند که در نتیجه عوارضی همچون بی حسی، خارش، تیر کشیدن، احساس سوزش، تیر کشیدن و یا درد مبهم بروز می کنند. استفاده از مچ ‌بند را امتحان کنید یا در هنگام خواب یک بالش زیر دستهای خود قرار داده و آنها را بالاتر از سطح بدن نگاه دارید. اگر باید در محل کار به طور دائم از دستهای خود استفاده کنید، مثلا تایپیست هستید یا در خط مونتاژ یک کارخانه کار می کنید، هنگام استراحت دستهای خود را در حالت کشیده قرار دهید.

اگر به هنگام خواب در شب مشکل دارید یک بالش بین پاها و زیر پشت خود قرار دهید. اگر این کار به شما کمک نکرد چند بالش زیر سر خود قرار داده و سعی کنید در حالت نیمه نشسته بخوابید و حتی می توانید در حالتی که کاملا روی تخت نشسته و به بالشها تکیه داده اید بخوابید.

اگر دفعات رفتن به توالت خواب شما را به هم ریخته است، از عصر به بعد مایعات کمتری مصرف کنید.

در این هفته حجم رحم مادر به 500 برابر حالت طبیعی خود می رسد وکم خونی فیزیولوژیک به علت افزایش گلبولهای قرمز برطرف می شود .

 

 

   + ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()