Lilypie Maternity tickers حبّه

حبّه

حبه و نخودی/خاطرات بچه دوم

مادرِ پسران

پسر داشتن کار آسونی نیست. فکر کنم دو تا پسر داشتن از اونم کمتر آسون باشه. واسه هرچی که هست و هرچی که نیست، واسه هرچی که دارم و هرچی که ندارم خدا رو شکر.

یکیشون توی دلم وول میزنه، یکیشون بیرون. یکیشون از تو لگد میزنه به شکمم، یکی از بیرون. یکیشون از تو نمیذاره بخوابم، یکیشون از بیرون. خدایا بهم صبر و توان و اخلاق خوب بده تا بتونم بچه های سالمی تربیت کنم.

خدایا ممنونم. ممنونم که منو زن آفریدی. ممنونم که به من اجازه و فرصت مادر شدن دادی. ممنونم که از بدنم استفاده کردی برای اینکه یک خلقت و یک آفرینش رو در درونم شکل بدی. ممنونم خدایا. این خیلی بزرگه، خیلی مهمه، خیلی. ممنونم.... ممنونم خدایا

   + ; ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

پشتم گرمه!!

بابایی رفته بود مسافرت. امروز صبح رسید تهران. ساعت 9 صبح بهش زنگ زدم ببینم رسیده یا نه. چون خودم سر کار بود. به موبایلش زنگ زدم. گفت که رسیده و رفته خونه که وسایلش رو بذاره و دستش رو سبک کنه و بعد بره سر کار. 

چند وقت بود که می خواستیم برای حسیت آقای یکی از عروسکای (پشتم گرمه) بقول خودش بخریم. خیلی ذوق داشت که از اون خرسا داشته باشه. توی این سفری که بابایی رفته بود براش یه دونه خرید.

بابایی گفت عروسک حسین رو دادم بهش و یکسره بغلش کرده و نمی دونه از خوشحالی چیکار کنه. بعد بهش گفت بیا با مامانی حرف بزن بگو چی داری.

بچه م اومد تلفن رو گرفت و با تمام وجودش جیغ میزد از فرط هیجام طوری که مجبور شدم گوشی تلفن رو از خودم دور نگه دارم که گوشم اذیت نشه.

حسین: مامان عروسک پشتم گرمه بابا برام آورده. خردیمشششش!!

مامانی: چقدر خوب. دیگه می تونین همه کاراتونو دوتایی بکنین و با هم بازی کنین. مواظب عروسکت باشیا پسرم

حسین (با نهایته انرژی و جیغ): مواظب عروسک پشتم گرمه می باشمممممم!!

.

.

.

نی نی گولو وول زدناش به اوج رسیده. گاهی با خودم فکر میکنم پس این آقا پسر کی می خابه؟!! این که همش توی ووله!! ولی دلم یوهو هرّی میریزه وقتی یادم میاد این روزای شیرین و این احساسات شیرین دارن تند تند میگذرن و دیگه تکرار نمیشن. این وول زدنا... قلقلکا... مشت و لگد زدنا... حرکات ظریف ولی محکم و گاهی حرکاتی که هم شدید هستن و هم محکم و گاهی حتا منو از جا می پرونن.... دلم تنگ میشه

.

.

.

پ. ن.: از شاهکارهای کلامی حسین اینکه در خودکار منو گذاشته و با لحن آدم بزرگونه بهم میگه: مامانی در مدادتو گذاشتم چون خشک میشه!!

   + ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

حسین و علی

این روزها وارد هفته ۲۵ بارداری شدم. خیلی خسته م و بی حس و حال و کار با کامپیوتر هم باعث کمردرد شدیدم میشه. بزرگترین لذت زندگیم این روزها وول زدنای نخودم توی دلمه. حس میکنم خیلی پر جنب و جوش تر از حسینمه. لذت دیگه م توی این روزا بازی کردنام با حسینه. بس که شیرینه نفسم.

در مورد اسم نی نی من نتونستم تصمیم بگیرم. شاید دوس داشتم ابوالفضل بذارم یا مهدی. من عقیده دارم خدا خودش اسم بچه رو میندازه توی دل مامان باباها. مثل حسین که افتاد توی دل ما.

حالا هم بابایی میگه توی دلم افتاده یکی از القاب یا اسامی امام علی علیه السلام باید روی پسرم باشه. بابا اوایل خیلی اصرار داشت به (حیدر). ولی با مخالفت های شدید اطرافیان حالا به (علی) راضی شده. علی کوچولوی مامان و بابا و داداش حسین آقا

   + ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()