Lilypie Maternity tickers حبّه

حبّه

حبه و نخودی/خاطرات بچه دوم

هفته 30 بارداری

آمّی.... آمّی

این اسم جدیدی هستش که حسین به من داده. مخصوصا موقع لوس شدناش. همدیگه رو سف سفت بغل می کنیم و یکی اون میگه آمّی یکی من میگم. بابایی هم میاد میگه واه واه لوسای من!!

بابایی میگه بچه مون چرا عرب شده؟ چون به من میگی آمی، به باباش میگه آبی... واسه خودش اسم میذاره دیگه.

حسین دیگه تقریبا جیشش رو میگه. مگر زمان هایی که مشغول بازی بشه بشدت و یادش بره. بهترین لحظات زندگیم وقتایی هستش که میگه:

مامان جیش دارم...مامان پی پی دارم

حال و روز خوشی ندارم این روزها. همه کارا برام با سختی و عذاب همراهه. بدتر از همه خوابیدن. هیچ حالتی از خوابیدن راحت نیستم و خوابیدنم خستگیم رو از تنم نمی بره. احساس می کنم تمام سطح پوستم درد می کنم. مثلا جایی یک سانتی متر زیر پوستم.

از ماساژ احساس آرامش و لذت زیادی بهم دست میده و خستگی ها و کوفتگی ها از بدنم خارج میشه. ولی نمیشه که بشه. مثلن گاهی خیلی به ندرت بابی جان پاهامو برام ماساژ میدم که حس آرامش خوبی دارم ولی روم نمیشه ازش بخوام ادامه بده یا وقت های دیگه ای هم ازش بخوام این کارو بکنه.

ناراحتی معده که من همیشه داشتم. در طول بارداری هم قرص پنتاپرازول رو می خورم و گاهی هم آدی ژل. ولی این روزها معده م خیلی وضعیت بدتری داره و مدام آشوبم. احساس فشار می کنم و نفس تنگی و خلاصه خیلی سخت...

   + ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از پوشک گرفتن

دیروز تولدم بود. خبر خاصی نبود ولی شب موقع خواب بهترین هدیه تولدم رو گرفتم؛ اونم از حسین.

طبق معمول زودتر رفته بودم بخوابم. بابی داشت سریال کره ای نگاه می کرد. (بابی و مامی لقب های جدیدی هستن که حسین بهمون داده) هنوز بیدار بودم توی تخت که شنیدم حسین گفت: بابا جیش دارم!!!

یعنی این جمله انقدر منو هیجان زده کرد که انگار یه ستاره دنباله دار مثل یه معجزه اومد کوبونده شد توی کله م و یوهو روشن شد.

اولین بار بود این جمله طلایی رو می گفت. انقدر خوشحال شدم که دیگه خوابم پرید و کلی با حسین بازی کردم.

بعداز ظهرشم با حسین بیرون بودیم. یعنی رفته بودم دکتر و بعدشم یه کم رفتیم خرید کردیم. توی مدتی که بیرون از خونه بودیم، دو بار بچه م با نگرانی بهم خبر داد که: جیش کردم مامان!

خداروشکر، هرچند به نظرم حسین خیلی توی فهم و درک این موضوع کند هستش ولی بالاخره کم کم داره حالیش میشه. مثلا همین که حواسش جمع شده به جیشش و دیگه کاملا ناخودآگاه جیش نمی کنه و می فهمه داره جیش میکنه.

یعنی کم کم مغزش و ماهیچه های بدنش اینطور عادت داده شدن که به این اتفاق حساس و متوجه باشن. خدایا شکرت... برای بقیه راه هم کمک مون کن.

دیروز توی مطب صدای قلب جوجه م رو شنیدم. اولش صدا نمی یومد، دکتر گفت دستگاهم خورده زمین، منم یه کم نگران شدم. بعد که صدای قلبش رو شنیدم آروم گرفتم.

به دکتر گفتم حساس شدم و با کوچکترین تلنگری گریه م درمیاد. دکتر گفت شروع به خوردن فلوکستین بکنم. گفت نی نی هم خوبه الحمدلله و برام سونوی سلامت جنین و آزمایش قند نوشت.

فردا وارد هفته 29 بارداری میشم. الحمدلله

   + ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()