Lilypie Maternity tickers حبّه

حبّه

حبه و نخودی/خاطرات بچه دوم

علی کوچولو

سلام دلبندم. باید صدات کنم علی؟ هنوز مطمئن نیستم. هنوز آشنا هم نیستم. بابایی گفت اسم پسرم باید حتمن یکی از القاب یا اسامی حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) باشه. حالا فعلن بهت میگیم علی تا ببینیم نظرمون عوض میشه یا تثبیت میشه.

بابایی میگه پسر باید به دهن باباش شیرین باشه... حسین هم که هی منتظره تو بیای تا همه کارای دنیا رو که بلده به (نی نی مون) یاد بده.

حالم هیچ خوب نیست. امروز صبح گلودرد و آبریزش و احساسات بدی از سرماخوردگی داشتم. داغون و کوفته م. امروز 13 هفته و 2 روز هستم.

   + ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

نی نی ما داداشه

دیروز دیدمت پسرم. دیروز رفتم برای غربالگری مرکز پزشکی (نسل امید) و اونجا دیدمت و اونجا اون آقاهه بهم گفت که بچه تون پسره. داداشی دیروز و دیشب همش مریض بود و من امروز که سر کار بودم خیلی نگرانش بودم. دعا کن زودتر خوب بشه و نیازی به دکتر نباشه.

نسل امید اجازه نمی ده همراه با خودمون داشته باشیم برای همین منم تنها رفتم. جوابم چند روز دیگه آماده میشه. فقط خانوم دکتره بهم گفت که قدت 7 سانتی متر هستش. یعنی از سر تا باسن 7 سانت. خابیده بودی و خیلی تکون نمی خوردی. دوست داشتم صورتت رو درست ببینم اما تصاویر سونوگرافی واضح نبود و نشد. حالا باید خیلی خیلی صبر کنم تا بتونم ببینمت و بغلت کنم. امروز 12 هفته و 6 روز هستم.

   + ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

معجزه

معجزه... فقط به معجزه فکر می کنم. هیچ اسمی جز این به مغز و دلم راه نداره. این وروجک کوچولویی که داره واسه خودش توی دلم شنا می کنه و وول میزنه، این موجودی که باعث شده به جای یه قلب، دو تا قلب توی وجودم تپش داشته باشن، این موجود زنده، این موجود جدید زنده، هیچ چیزی جز معجزه نیست.

تشکیل قلب، تشکیل زندگی، شروع یک انسان با برخورد دو سلول نر و ماده که هر کدوم به تنهایی هیچ چیز نیستن. عجیبه برام. عجیبه و اگر بیست تا، دویست تا، دو هزار بار دیگه هم حامله بشم برام عادی نمیشه. این موجود عجیب، این موجود جدید، این موجود غریبه. کیه؟ کیه که میاد و عاشقم می کنه؟؟!...

امروز 12 هفته و 2 روز هستم. منتظرم که سه شنبه ی این هفته برم برای غربالگری. دوشنبه هم که عید غدیره و تعطیله

   + ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

نخود نخود

بالاخره دیدمت. بالاخره دیدمت وروجک من. یعنی کی میشه بغلت کنم...

پنجشنبه 10 مهر رفتم دکتر. یازده هفته م تموم شده بود و وارد هفته 12 شده بودم. دکتر معاینه کرد و دارو نوشت و وزن و فشارم رو گرفت.

حسینم با خودم برده بودم. آقا و مرتب نشست روی صندلی و دکتر هم بهش یه شکلات داد. البته قبلشم منشی بهش دو تا شکلات داده بود.

به دکتر گفتم دیگه می تونم صدای قلبشو بشنوم؟ آخه تا حالا صدای قلبشو نشنیدم. فقط هفته 6 بهم گفتن که قلب تشکیل شده و همین. نه چیزی دیدم و نه صدایی شنیدم. اصلن نمی دونم زنده است یا نه. دکتر گفت: حتما زنده است!

خانوم دکتر توی مطبش دستگاه سونوگرافی داره. بهم گفت برو بخواب. من که رفتم حسین هم دنبالم بغض کرد؛ فکر کرد تنها مونده. برگشتم و با خودم آوردمش توی این یکی اتاق. وایساد گوشه ی اتاق و من روی تخت دراز کشیدم. دکتر تا دستگاه رو گذاشت روی شکمم، قبل از اینکه من چیزی ببینم و چیزی بفهمم خودش گفت: بعله!!! عجب بچه ی شیطون و پر جنب و جوشی هم هست و یک لحظه هم آروم نمیگیره.

بعد یهو خودم دیدمت. برای اولین بار دیدمت عزیز مامان. مثل ماهی، اونم یه ماهی خیلی فرز و سریع داشتی شنا میکردی و می چرخیدی و چپ و راست و بالا و پایین می رفتی. یعنی از ذوقم همش می خندیدم و از خنده م شیکمم پایین و بالا میرفت و واسه همین تصویر تو هی محو میشد و دوباره میومد. حسین هم از گوشه ی اتاق اومده بود جلو و کله ش رو گرفته بود جلوی مانیتور و داشت نگاه می کرد. من اون وسط نمی دونستم به تو نگاه کنم یا به حسین.

دکتر گفت بذار از یه زاویه دیگه هم ببینیمش. از این طرف صورتت درست رو به مانیتور بود و من قشنگ اجزای صورتتو دیدم. انگار سرتو از یه پنجره کشیده بودی بالا و داشتی بیرون رو نگاه می کردی. بعد دستتو آوردی کنار گوشت و دکتر گفت ببین داره برات دست هم تکون میده و بعد تازه به من لبخند هم زدی.

بمیرم برات. فعلن باید توی اون جای تنگ و تاریک تنها بمونی. ولی به خودت که ظاهرا بد نمی گذره. همون لحظه که صورت تاینی و نازت رو دیدم، اسمت اومد ناخودآگاه توی ذهنم و بهت گفتم نخودی!! نخوده من...

بابا اون موقع تهران نبود که با ما بیاد. توی قطار بود. وقتی رسیدم خونه، بهش زنگ زدم و همه ی کاراتو براش تعریف کردم. کلی با ذوق از ته دل خندید و گفت ورووووجک!!!!

   + ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هفته یازدهم

تهوعم کمی بهتره. یعنی هرچند هنوز تهوع دارم ولی دیگه بی تاب نیستم که امونم بریده بشه و در کل تعطیل بشم. امروز 10 هفته و 4 روز هستم. دیروز زنگ زدم مرکز پزشکی (نسل امید) و برای غربالگری اول وقت گرفتم. برای 22 مهرماه بهم وقت داد. میشه سه شنبه فردای عید غدیر.

حسین کم کم وارد فازهای جدید و عجیبی از شیطنت میشه. لجبازی، مخالفت، جیغ جیغ، سرکشی، سربه هوایی، سرپیچی، حرص دراری، چشم سفیدی، بپر بپر، برقص برقص، هرچی دیگه که دل تون بخواد.

خیلی هم حساسیت بالا داره و بشدت خودشو میچسبونه به من و همش میگه میخام روی دلت بخوابم. هنوز نه به باره نه به داره نه نی نی در کاره در هیچی بچه م حسود شده.

هرچی هم لگد میزنه توی شکمم یا بپر بپر می کنه من سعی می کنم چیزی بهش نگم که حساس تر نشه مگر اینکه دیگه خیلی ضایع باشه.

   + ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مشهده ما

باورم نمیشه. رفتیم مشهد. اونم یک شبه فقط. اونم با ماشین. اونم با یه نی نی توی بغل و یه نی نی توی شکم. سفر سختی بود هرچند اجازه ندادم اذیتم کنه. حتی توی اون شب و روزا تهوعم هم خیلی بهتر بود. چهارشنبه 12 شب با ماشین رفتیم و ظهر پنجشنبه رسیدیم. جمعه هم ساعت 9 شب راه افتادیم از مشهد به سمت تهران. اگر نگم بهترین ولی می تونم بگم یکی از بهترین سفرهای زندگیم بود. برای بابایی هم همینطور. هنوز که هنوزه و چندین روزه که از سفر برگشتیم هی با حال خوبی میگه: ولی عجب مشهدی رفتیما!!!

اصلن قصد نداشتیم بریم مشهد. می خواستیم بریم شاه عبدالعظیم. ولی یوهویی امام رضا طلبید و توی شب و روز مخصوص زیارتی ش ما رو برد مشهد. ممنونم آقا.

این دومین بار بود که حسینم میرفت مشهد. پارسال هم همین شهریورماه برده بودمش مشهد. دلم میخاد هر سال بچه هام رو ببرم مشهد پیش امام مهربون مون.

تهوعم آروم تره. ولی اصلن خوب نشده و حال خوبی ندارم. پنجشنبه دهم مهرماه وقت دکتر دارم و تا اون روز دارم لحظه شماری می کنم. اواخر هفته ی دهم هستم و کم کم باید برای غربالگری هم وقت بگیرم

   + ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()