Lilypie Maternity tickers روزهای سنگین شدن - حبّه

حبّه

حبه و نخودی/خاطرات بچه دوم

روزهای سنگین شدن

سلام مامانی جون...

خیلی وقته که میخوام برات بنویسم ولی همینجور هی جون ندارم و نمی نویسم. خوشگل مامان! توی این مدت خیلی بزرگتر شدی الحمدلله و من کاملن کشیدگی و بزرگ شدن شکمم رو از داخل احساس میکنم. حرکاتت خیلی قوی شده و حسابی لگد میزنی توی شکم مامان. بابایی باهام شوخی میکنه و بهم میگه اگر منو اذیت کنی میگم پسرم بهت لگد بزنه ها!! دیگه خودت میدونی! منم ذوق میکنم. چون عاشق لگد زدنات هستم.

گاهی حرکاتت خیلی شدید میشه و من دلم میریزه چون حرکات به این بزرگی و به این شدت برام غیرمنتظره است. وقتی سردت میشه هیچ تکون نمیخوری. ولی وقتی خوب شکمم رو می پوشونم یا پتو میندازم روم، حسابی وول میزنی و خودنمایی میکنی. هر وقت هم که بخوام روی کاری تمرکز کنم، باز تو شروع میکنی به وول زدنای خیلی زیاد و توجه منو از هر کاری که بهش مشغول باشم، کاملن برمیگردونی طرف خودت. قوربونت برم پسرک نازم.

آخرین باری که من و بابایی دیدیمت وزن 550 گرم و قد 25 سانتی متری داشتی. 11 بهمنماه با بابایی رفتیم سونوگرافی باز هم پیش دکتر قدوسی. از هفته قبلش وقت گرفته بودم و ساعت 5 با تاکسی با بابایی رفتیم مطب دکتر. با ماشین خودمون نرفتیم چون برای جای پارک به دردسر می افتادیم. کمی منتظر نشستیم تا اینکه نوبت مون شد. من دراز کشیدم روی تخت و بابایی نشست روی صندلی و بعد پسر نازمون رو توی مانیتور روبروی دکتر دیدیم. دکتر همه ی اجزای بدنت رو به ما نشون میداد و ما هم ذوق میکردیم. باز هم صدای قلبت رو شنیدیم و صدای جریان خون بند ناف و جفت رو هم شنیدیم. کلیه ها، قلب، مثانه، معده، ستون فقرات، دنده ها، استخوان های ران و بازو، سر، پوسته سر، شکم، انگشت های دست ها و پاها و خلاصه کلی از اعضای بدنت رو دیدیم. همش هم دست و پاهات رو تکون میدادی و کف پات رو تا کنار سرت میاوردی بالا و ما هی ذوق میکردیم. یک بار هم دهنت رو دوبار باز کردی، شبیه خمیازه کشیدن. بابایی گفت: ببین! پسرم از الان داره میگه باااااااباااا. از این حرف بابایی کلی خندیدیم. دکتر فیلم سونوگرافیت رو بهمون داد و من بیشتر از 20 بار نگاهش کردم.

راستی مامانی، رفتم نی نی خاله منا رو هم دیدم. چقدر کوچولو بود، نازی... اسمش رو گذاشتن محمدپارسا. الان محمدپارسا دیگه یک ماهش شده. همون اول که بدنیا اومده بود من دو بار رفتم خونه شون و دیدمش ولی دیگه هم نا و هم انرژی نداشتم این کار رو بکنم. یعنی دیگه انرژی برای هیچ کاری ندارم و بیشتر از هرکاری دلم میخواد همش بخوابم. البته خواب که نه‌! چون خوابیدن واقعن برام سخت شده و بیشتر ساعات شب بیدار هستم و یا چند تا بالش میذارم پشتم و نشسته میخوابم و هی میشینم و پا میشم و راه میرم و باز میخوابم و هزار بار پهلو به پهلو میشم و برای هر بار چرخیدن هم میشینم و آروم میچرخم و بعد دوباره دراز میکشم و خودم دیوونه میشم و خواب بابایی بیچاره رو هم خراب میکنم.

الان توی ماه هفتم بارداری هستم. نتیجه سونوگرافی رو که بردم پیش دکتر طهماسبی راضی بود و بهم گفت زمان زایمان خیلی زودتر از اونوقتی هست که من فکرش رو میکردم و سونوگرافی هم همیشه هفته هاش از هفته های خودم جلوتره. خلاصه که دلم داره درمیاد ببینمت دیگه و هرچه زودتر بگیرمت توی بغلم و بهت شیر بدم و نازت کنم و هی عاشقت بشم و عاشقت بشم.

   + ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()