Lilypie Maternity tickers خلقت - حبّه

حبّه

حبه و نخودی/خاطرات بچه دوم

خلقت

انقدر حاملگی رو دوست دارم که دلم میخاد لحظه لحظه ش رو ثبت کنم و مثل آب جرعه جرعه بنوشم که بره توی دلم.

همیشه عوامل مزاحم بیرونی هستند که شاید آدم رو به هم می زنن و اجازه ثبت لحظات خوش رو به آدم نمیدن. آدم هم اون لحظه اسیر غم و غصه و فکر و خیال میشه و حواسش از حاملگیش و لذت حاملگیش پرت میشه. اما بعدن که زمانش تموم شد، تازه حسر شروع میشه. حسرت و دلتنگی. دلتنگی ِ شدید که هیچی نمی تونه جایگزینش بشه. این که مادر بشی دوباره. اینکه دوباره که خلقت جدید، یه انسان جدید بدون سر و صدا در اعماق وجودت جوونه بزنه و با سرعت به سمت رشد و تکامل پیش بره. هیییییی خدا. چقدر معجزه ی عجیبیه این تولد.

یک سلول نر و یک سلول ماده که هر کدوم به تنهایی هیچ چیزی نیستند، به هم می رسند و تشکیل سلول تخم رو میدن که لحظه به لحظه تکثیر میشه و هر قمستش اختصاصی برای ساختن یکی از قیمت های بدن هستن. خیلی عجیبه. اون سلول های بی اهمیت تشکیل یک انسان رو میدن. یک انسان که سرکشی و خودخواهی و صبر و بزرگیش همتا نداره.

باورم نمیشه حامله باشم. اصلا باورم نمیشه. انگار که بچه اولم باشه...

   + ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()