Lilypie Maternity tickers عشق یا خوشبختی - حبّه

حبّه

حبه و نخودی/خاطرات بچه دوم

عشق یا خوشبختی

پریشب به حسین میگم: مامان جون دیگه نمی خاد به فاطمه دوست باشی. (فاطمه دختر یکی از دوستان مون هست که حسین خیلی دوس داره باهاش بازی کنه و ذوق مرگ میشه وقتی فاطمه میاد)

حسین میگه: چلا مامان؟

میگم: دوستی با فاطمه به نفع مون نیست مامان. آخرش جهیزیه ش رو هم باید خودم بدم!! دیگه از این به بعد یه دوست جدید داری که اسمش نورا هستش. دیگه با نورا دوست باش نه با فاطمه. (نورا دختر علی دایی فوتبالیست مشهور هستش)

حسین باز میگه: چلا مامان؟

میگم: همه چی که عشق نیست مامان جون. پول هم مهمه. با عشق خالی آدم به هیچ جا نمیرسه.

در حالیکه لبخند پنهانی پشت صورتش داره با ذوق بهم میگه: آخه تاطمه (یعنی فاطمه) عشقه!!!

منو می بینی؟ یعنی کوپ کردم. هنگ کردم. یخ کردم. لال شدم. توی دلم گفتم تو غلط کردی که آخه تاطمه عشقه!! چشمم روشن جزغله!

ولی به حسین گفتم: تاطمه عشق؟ آره؟ باشه خب. ولی نورا بهتره. باباش خیلی پولداره. کمه کمش اینه که باباش برات یه نمایشگاه ماشین می خره. نه یه دونه ماشین ها!!! یه نمایشگاه پر از ماشین برات می خره.

دیشب، یعنی یک شب بعد از این گفتگو، در حالیکه من موضوع این شوخی رو فراموش کرده بودم و مشغول کارام بودم، خیلی بی مقدمه حسین اومده بهم میگه: تاطمه خوب نیست، با نولا دوس باسم آخه باباس بلام نمایسگاه ماسین میخله مامانی؟ بلــــــه؟؟؟

من یعنی چشمام افتاد کف دستام و فکم چسبید به زمین از اینکه چجوری این نیم وجبی همه ی این چیزا با کلمات جدید (نورا و نمایشگاه ماشین) یادش مونده!!!

   + ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()