Lilypie Maternity tickers هفته 7 بارداری - حبّه

حبّه

حبه و نخودی/خاطرات بچه دوم

ضربان قلب جنین

طاقت نیاوردم. دیروز وقت گرفتم و رفتم سونوگرافی. آزاد رفتم چون دکتر تازه برای 12 شهریور برام نوشته بود. اگر با دفترچه میرفتم 16 تومن میشد اما آزاد شد 34 تومن. برای این می نویسم قیمت ها رو که 10 سال دیگه وقتی واسه یک سونوگرافی ساده مجبور بودیم 400 هزار تومن بدیم، حسرت این روزا رو بخوریم.

با حسین رفتیم مطب. خیلی طول کشید و معطل شدیم چون از قبل وقت نداشتیم و همون روز صبح وقت گرفته بودیم. 6 - 7 نفری جلومون بودن. منم کلی آب خورده بودم و آخراش دیگه داشتم طاقتم رو از دست میدادم. حسین هم یا دست میزد یه ته کفشاش یا دست کثیفش رو میکرد توی دهنش یا توی چشمش. کف کردم بس بهش گفتم نکن چشمت مریض میشه. میکروب ها میرن توی دلت. به ته کفشات دست نزن. ببین هیچکس به کفشاش دست نمیزنه!!

در مورد همه چیز و همه کس هم مدام سؤال میکرد. یه هیچی هم رحم نمی کرد. موبایل یکی زنگ میزد... این چی بود؟ صدای چی بود؟

یکی از در میرفت تو... یکی از در میامد بیرون... کوچکترین صدایی میامد... یه خانومه بنده خدا از لیوانی که دستش بود چند قطره آب ریخته بود زمین رسواش کرد. بعد بلند بلند واسه خودش صلوات می فرستاد. همه هم ساکت.... دیگه آخراش من که حالم بد شده بود از بس آب خورده بودم حسین هم واسه خودش رفته بود روی میز شیشه ای وسط سالن انتظار دراز کشیده بود. دو تا گورخر هم از حیووناش با خودش آورده بود؛ بعد سعی می کرد اونا را بچپونه توی لیوان های یک بار مصرف. طبیعتا ممکن نبود و گور خرا میوفتادن روی میز و صداهای ناجور میدادن و منشی ه چپ چپ به حسین نگاه می کرد.

بالاخره نوبت مون شد و رفتیم داخل. خوابیدم روی تخت و بچه م هم وایساده بود پایین تخت. داشتم از اضطراب قالب تهی می کردم. که قراره جواب چی باشه. قراره چی بشنوم. دکتره یه چیزایی روی مانیتور دید و یه چیزایی گفت و اون یکی نوشت. ولی هیچی به من نگفت. بهش گفتم که دکتر برای چهارشنبه 12 شهوریور برام سونو نوشته ولی من زودتر اومد چون نگران بودم. چون حالت تهوع شدیدی که تا دیروز داشتم امروز دیگه قطع شده.

دکتره خیلی خونسرد گفت نه... قلبش که تشکیل شده جای نگرانی نیست. منتها الان صداش رو برای شما پخش نمی کنیم چون برای خود بچه ضرر داره. سن بارداری رو هم گفت 6 هفته و دو روز هستش.

   + ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

اولین وول زدن ها

سلام عزیزم. خوبی مامانی؟ خوابیدی یا بیداری؟ وول بزن ببینم! من نشستم اینجا و منتظرم تا بابایی بیاد خونه. شام نخودپلو درست کردم و سوپ تره فرنگی تا سه تایی با هم بخوریم. قوربون وول زدنات برم. باید حسابی شیطونی کنی ها! گفته باشم!

دیروز رسماً بابایی به همه اعلام کرد که پسرش تکون می خوره! من از دو روز پیش تکون خوردن هات رو خیلی واضح احساس میکردم. یعنی توی هفته نوزدهم بارداری. حس میکنم توی دلم غوطه میخوری. گاهی احساسی شبیه مالش رفتن شکم از گرسنگی دارم و گاهی احساسی شبیه دلهره ی خفیف. بعضی وقت ها هم از تکون خوردنات قلقلکم میاد.

دیروز عصر که بابایی از سر کار اومد، دستش رو گذاشت روی شکمم و خیلی خوب حرکاتت و چرخیدنت رو حس کرد. به من گفت: بفرما! داره تکون میخوره دیگه! بعدش که رفتیم توی اتاق به بقیه گفت بچه ام تکون می خوره؛ داشت قدم میزد و یه چیزی هم زیر لب می خوند.

شنبه جواب آزمایش هام آماده شد و عصر که از سر کار برگشتم، 20 دقیقه خوابیدم و بعدش با تاکسی رفتم مطب دکتر طهماسبی. با ماشین خودم نرفتم، چون پیدا کردن جای پارک و ترافیک غروب خیلی اذیتم میکنه.

دکتر شکمم رو معاینه کرد و حتی با متر شکمم رو اندازه گرفت و فشار خونم رو هم اندازه گرفت و بدنم رو چک کرد که ببینه آیا ورم کرده ام یا نه. توصیه هایی برای غذا خوردن برام داشت و سفارش کرد سر کار خودم رو خسته نکنم و هر زمان که احساس خستگی کردم، حتمن استراحت کنم.

دکتر بهم گفت باید شکم بند بارداری (oppo) بخرم و همچنین یک کرم (mustela) برای پوست شکمم تا کمتر آسیب ببینه. دیشب هردوش رو از داروخانه خریدم. دکتر گفت موقع کار کردن و وقتی که ایستادی، شکم بندت رو استفاده کن. الان شکم بندم رو بسته ام و واقعن احساس بهتری دارم و تمام اون کشیدگی ها رو خیلی خیلی کمتر حس می کنم.

همیشه وقتی میرم دکتر، دوست داشتنی ترین قسمتش برام اینه که صدای قلبت رو می شنوم. دیروز هم دکتر صدای قلبت رو پخش کرد و خودش هم چشم هاش رو بست و چند ثانیه ای گوش داد و بعد گفت الحمدلله اینم که خوبه. قوربون قلبت برم الهی کوچولوی من.

اولین بار که صدای قلبت رو شنیدم، هفته هفتم بارداری بودم و برای شنیدن صدای قلبت و اطمینان از اوکی بودنه همه چیز رفتم سونوگرافی. بهت گفتم دفعه اول توی هفته پنجم با بابایی رفتیم سونوگرافی دکتر نوروزی. اون روز دکتر نوروزی گفت: جنین زنده است و ضربان داره، ولی شما دو هفته دیگه می تونین ضربان قلبش رو بشنوین.

دو هفته بعد، یعنی توی هفته هفتم، من تنهایی رفتم سونوگرافی دکتر نادیا نظری. بابایی نتونسته بود باهام بیاد. خلاصه که دکتر یه دایره ی کوچیک 1 سانتی متری روی صفحه ی مانیتور بهم نشون داد و گفت این بچه ی شماست و روی اون دایره یک نقطه ی بزرگ بود که تقریبن تمام دایره رو می پوشوند و هی قرمز و آبی میشد و دکتر گفت این هم قلبشه و بعد صدای قلبت رو بلند پخش کرد و من شنیدمش و از حس آرامش و شادی که توی همه ی وجودم جریان پیدا کرد، ناخودآگاه لب هام می خندید و نمی تونستم لبخند شادی و رضایت رو از روی لب هام پاک کنم.

حدود 2 ماه حال خوبی نداشتم و خیلی تهوع داشتم و حالم دگرگون بود و از هر غذایی و هر بویی و هر چیزی بدم میامد. خیلی دوران سختی بود و به سختی گذروندمش. ولی الحمدلله اواخر ماه سوم حالم خوب شد.

حبه ی مامان! بابایی الان دیگه میرسه و من باید برم. دعا میکنم شاد و سلامت باشی. خودت هم دعا کن مامانی...

 

 

پی نوشت:

ماه پنجم: حرکت احساس میشود. ماه پنجم برای مادر خاطره مخصوصی به همراه دارد. در این ماه است که او زندگی جنین را در بطن خود حس می کند. حرکت طفل گاهی در ابتدای ماه پنجم حاملگی و گاهی در اواسط آن انجام می گیرد. در ابتدا تکان ها بسیار نرم و محتاطانه می باشند ولی پس از مدتی بصورت تکان دادن دست و یا پا کاملاً محسوس می شوند.

   + ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()