روزهای خوش بارداری

سلام مامانی جونی... خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟ توپولی؟ خوش میگذره؟ تو هم مثل مامانی گرمته یا نه جات خوبه فعلن؟ این روزا کلی داری شیطونی میکنی و واقعن حس میکنم که دیگه دلت میخواد زودتر از دل مامانی بیای بیرون. خیلی بهت فکر میکنم ولی واقعن هنوز هم تصور کردنت برام خیلی سخته. اصلن گاهی هنوز باورم نمیشه که من باردارم و گاهی انگار یوهو از خواب پریده باشم، چشم میدوزم به شکمم و توی دلم از خودم می پرسم: این منم؟ این منم؟ این منم؟

از ابتدای بارداریم همه خیلی کمکم میکردن؛ آشنا و غریبه. الان دیگه همه خیلی بیشتر هوام رو دارن. نمیذارن کاری کنم و مدام بهم تذکر میدن که مراقب باشم یا خودم رو خسته نکنم. هر وقت میرم خرید، بدون اینکه چیزی بگم، فروشنده ها خریدهام رو تا توی ماشین میارن. اگر چیزی از دستم بیوفته همه سریع خودشون رو میرسونن تا من خم نشم. مثلن دیروز که سوار تاکسی بودم، موبایلم از دستم افتاد و آقای راننده پیاده شد و برام آوردش. همه ی این کارا فقط و فقط واسه خاطر نازنین پسرک نازمه. پسرک من هدیه با ارزشی هستش از طرف خدا که مثل یه جواهر باید توی قلبمون نگهش داریم.

نمیدونم گفتم یا نه ولی پنجشنبه 17 فروردین بالاخره اثاث کشی کردیم. تا حالا هم با کمک خاله ها کلی از وسایل خونه رو چیدیم. بابایی بیشتر از همه زحمت کشید.

توی همین هفته کمد اتاقت رو هم آوردن و یه آقایی هم اومد و تخت و کالسکه و صندلی ت رو راه انداخت. چون این وسایل رو از مغازه ی خودشون خریده بودیم و بهمون گفت خبر بدین تا خودم بیام بازشون کنم که اگر شکستگی یا مشکلی داشت، نیوفته گردن خودتون و هم اینکه شاید آشنایی نداشته باشین و ناخواسته باعث شکستنش بشین.

دیشب با بابایی و خاله سی سی و مامان بزرگ مهربونت اتاقت رو درست کردیم و لباساتم توی کمدت آویزون کردیم. خیلی اتاقت ناز و خوشگل شده و من خیلی دوسش دارم.

مامان بزرگ خیلی خیلی مهربونت دلش میخواد هرچیزی رو که توی این دنیا واسه یه نوزاد لازم باشه یا حتی یه کم هم لازم باشه، برات بخره. تا حالا هم واقعن سنگ تموم گذاشته و همه چیز برات خریده. دیروز هم برات یک صندلی ناهارخوری و یک وان حمام و یک بلوز و شلوار مردونه نیوبورن و یک شلوار لی خیلی خیلی خوشگل خرید. ولی بعضی چیزا رو من خودم نذاشتم بخره. گفتم مدت استفاده بعضی چیزا خیلی کمه و بیخود پول حروم کردنه و واقعن اونقدرها هم ضروری نیستن. اما با این حال باز هم خیلی وسیله داری که اغلب ضروری هستن ولی حتی بدون این وسایل هم میشه یه بچه رو بزرگ کرد. اصلن دلم نمیخواد پسرکم لوس و نازپروده باشه. دلم میخواد همه ی نیازهاش تأمین باشه و در عین حال بخشنده باشه و لوس هم نباشه.

به احتمال زیاد، یکی از همبازی هات، فاطمه کوچولو هستش. فاطمه الان 2 سال و نیم سن داره و دختر یکی از دوستای مامانی هستش که خیلی به مامانی سر میزنه و خیلی کمکش میکنه.

همبازی دیگه ت هم احتمالن پسر خاله مُنا هستش. محمدپارسا کوچولو! چقدر بزرگ شده گوگولی. برای عید که دیدیمشون کلی توی این دو ماه رشد کرده بود و همش دست و پا میزد و یه لحظه هم آروم نمیگرفت و من هی یاد حبه ی ناز خودم میوفتادم که همینجوری مثل محمدپارسا داره مدام توی شکم مامانی وول میزنه و لگد می پرونه و میچرخه و قل میخوره... انقدر که مامانی خسته میشه ولی حبه ی مامانی خسته نمیشه و ادامه میده. فدات بشم الهی جوجو نازم.

آخرین بار که رفتم دکتر، بهش گفتم خیلی احساس خستگی دارم. دکتر برام آزمایش قند نوشت که انجامش دادم و جوابش رو هم گرفتم و قندم نه تنها بالا نبود، که پایین هم بود و البته یه مقداری کم خونی هم توی آزمایشم هست که باز میرم دکتر که ببینم برای این موارد چه دستور و توصیه ای برام داره. قوربونت برم گولو گولو جونم. دلم میخواد زودتر برم سونوگرافی تا زودتر از وضعیت نازاردردانه م باخبر بشم. (نازاردردانه اصطلاح خاله شعله است که مامانی خوشش میاد)

/ 4 نظر / 34 بازدید
ویولت

[بغل]وااااااااای پری خیلی خیلی لوسی! الان داری اینارو لو میدی؟ بی مزه؟؟؟ مو بر تنم راست شدش بخدا.انقد سرخوش شدم که حس کردم یه بادکنک تو دلم ترکید. الهی که پسرک نازت سالم و صالح و خوشگل و باهوش متولد بشه و سالیان سال زیر سایه خودت و باباش بزرگ شه. وای خیلی خوشحالم.[هورا]

کِلکــ شید

مریضای باردار که دارم یاد تو می افتم چیزی نمونده ها خانم :)

افسانه

خوشحالم که داری مادر می شی خوشحالم که اینجاخوشحالی همین برای یک عمر خوشحالی کافیه به هیچی فکر نکن باورکن همه مسیرهایی که رفتی داشتی مادری می کردی ونمی فهمیدی داشتی به اون حست پاسخ می دادی حالا هرچی می افته جای خودش فقط به اون فکر کن و لذتش رو ببر واسه منم دعا کن

مامان نی نی

سلام خانوم گل، خدا رو شکر که اسباب کشیتون هم به خیر و خوشی انجام شد. منم دعا میکنم پسملک هامون سلامت و راحت به دنیا بیان و این آخری ها به هیچکدوممون سخت نگذره. مراقب خودت و نی نی باش.